آشنایی با یک معلول قطع نخاع
.:: Your Adversing Here ::.
 

پست های سال 1383 وبلاگ آشنایی با یک معلول قطع نخاع

  • دسته بندی:

آنچه که اینجا منتشر شده پست های سال 1383 وبلاگ آشنایی با یک معلول قطع نخاع است که بصورت سالانه یکجا ارسال شده

 

 اندر احوالات سلامتي

Fri, 02 Apr 2004

 سلام , حال و احوال ؟؟ قبلا حضور انور دوستان عرض شد كه سلامتي بزرگترين گنج بدست نيامدني دنيا است , حالا , بنظر شما سلامتي چيه ؟؟ بنظر بنده , سلامتي كلي است كه از دو جز مهم تشكيل مي شود : سلامتي = سلامتي جسم + سلامتي روح و روان سلامتي جسماني كه مشخص است . سلامتي روح و روان را هم مي توان : غرور, شخصيت و اعتماد به نفس تعريف كرد . اگر شرايط مناسب نباشد , نبود هر بخش از سلامتي مي تواند به بخش ديگر آسيب برساند . حتما آدم هاي زيادي را ديديد كه به دليل مشكلات جسماني غرور و شخصيت و اعتماد به نفس شان آسيب ديده . بنظر من سلامت روان آدم است كه خيلي مهم است . وقتي آدم روان سلامت ي داشته باشه ميتونه كاري كنه كه ديگران از در كنار او بودن احساس لذت كنند , حتي اگه او به لحاظ جسماني مشكلات زيادي داشته باشه . آدم با روان سالم ميتونه كاري كنه كه ديگران براي انجام هركاري براي او پيش قدم باشن . آدم با روان سالم مي تواند در هر شرايطي از زندگي خود راضي باشه و از هر لحظه هاي زندگي لذت كافي را ببرد اما شخصي كه سلامتي روان نداشته باشه سلامتي جسم خود و كل سلامتي اطرافيان خود را به خطر مي اندازد . اگه مي خواهيد به گفته من برسيد به دادگاه هاي خانواده سر بزنيد . خيلي شلوغ و چرت و پلا تايپ كردم , من كه چيزي نفهميدم , در باره شما : نمي دانم افتاد حالا يا نه ؟؟

 

 اندر احوالات نگارنده با عكس 1

Sat, 10 Apr 2004

 سلام به همه دوستان گل و بسيار عزيز و بنده نواز ,,, حال و احوال ؟؟ براي دوستاني كه وقت خواندن 1299 خط نوشته ي وبلاگ قبلي بنده راندارند كمي تا قسمتي از خودم ميگم تا تصوير واضحي از شرايط بنده داشته باشيد بنده : 32 سال را چندي پيش رد كردم , خودم اين عدد را قبول ندارم كساني هم كه از نزديك بنده را ديدزده اند سن من را باور نمي كنند بنظر شما عكس بنده چه عددي را نشان مي دهد ؟؟ بگذريم بنده , در تهران و در محله غلام رضا تختي به دنيا آمدم . تا سن 22 سالگي در پلاك 22 ي محله ي 22 ي منطقه 12 تهران زندگي كردم .از بعد وقتي كه قواي جسميم را از دست دادم تا حال در يك منزل شخصي, واقع در شهرك 22 بهمن در غرب تهران زندگي ميكنم منزل يك و نيم طبقه اي ما , از دود و دم و سر و صداي داخل تهران 14 كيلومتري به دور است . كل خانواده 5 نفر هستيم كه طبقه ي بالا زندگي مي كنيم كه از كف حياط 8 تا پله ميخوره پايين نيمه زير زمين نيمه مسكوني است و در بست مال بچه هاي بابا ست!! اونا قناري هستند . بابام بازنشسته ي ارتش است , همدم بابام قناري هاي خوش صداش هستند , بابا , با اونها كلي صفا ميكنه و البته كلي هم از كنار اونا پول در مياره . ((من هم فنج و مرغ عشق و طوطي و پيشي و هاپو و يوزپلنگ دوست دارم)) بنده به چند دليل خيلي از منزل خارج نمي شوم , لطفا فكر نكنيد كه من از وضعيت جسمانيم خجالت ميكشم هااا,, اصلا من اهل خجالت نيستم اتفاقا خيلي راحت ارتباط من با مردم و مردم با من برقرار ميشه و اين عالي است دوري از مركز شهر , يك دليل مهم است , كه من خيلي بيرون از منزل نروم اما اين دليل نميشه كه هر وقت هوا خوب باشه از پارك و فروشگاه و جمعه بازار محله مان بهره ي كافي را نبرم . تابستان ها هر شب توي پارك سر كوچه قرار وبلاگي داريم و كلي ... يه دليل مهم ديگه كه باعث ميشه من خيلي نخواهم از منزل بيرون بروم اينه كه براي خروج از منزل بايد از پله ها پايين بروم و براي اين كار حتما بايد داداشم باشه كه من را روي ويلچير از پله ها پايين ببرد داداشم گل و گلاب من , در كمك به من , حتي ثانيه اي از من غافل نميشه و هميشه دربست خود را در اختيار من مي گذار حتي اگه خود عزيزش , خيلي كار داشته باشه , رابطه من و داداشم مثل : ركاب انگشتر ,, و نگين آن است . من هميشه در ركاب داداشم هستم . تشبيه بي نقصي است ,, ولي خيلي متكبرانه است !! نه؟؟ خوب داداش گل من دانشجوي ترم آخر مهندسي عمران است طبيعي است كه او نيز گرفتاري هاي خاص خودش را دارد بقول معروف , ميگن : در ديزي باز است , حياي .... خوب , بايد عرض شود كه , بنده در منزل اونقدر خوش ميگذرونم كه خيلي به بيرون رفتن احتياج پيدا نمي كنم با عرض پوزش ,, چون نبايد خيلي طولاني بشه دنباله قصه هفته بعد به اميد نيكبختي و بهروزي و تندرستي همه و آزادي و آبادي ايران عزيز با تشكر از شركت مخابرات براي اختلال 4 روزه در شبكه و حال ما

 

 اندر احوالات نگارنده با عكس 2

Fri, 16 Apr 2004

 سلام و درودهاي بهاري حضور انور شما عزيز گرامي هفته ي پيش داستان تا اونجا رسيد كه گفتم : من توي منزل اونقدر خوش ميگذرونم كه خيلي به بيرون رفتن احتياج پيدا نمي كنم . حالا دونباله ماجرا : زير بناي طبقه بالاي منزل 100 متر است . تخت خواب من در اطاق پذيرايي است كه 21 متر وسعت داره توي اتاق مبل نداريم , تلويزيون از من 4 متر فاصله داره و پنجره ي اطاق كه روبه جنوب و خورشيد عالم تاب است و از من 2 متر فاصله داره كامپيوتر هندلي ما در اطاق خواب مجاور پذيرايي است . بنده طي روز و شب معمولا اين كار ها را انجام مي دهم : صبح ساعت 9 بيدار مي شوم ,و نيم وقت صبحانه است , سه لقمه نان و كره و مربا با يك ليوان چاي و يك ليوان شير . تا ساعت 10 راديو گوش مي دهم , بعد برنامه كودك شبكه 2 را مي بينم بخصوص شنبه و چهار شنبه ها كه خاله نگار و تربچه جون برنامه دارن , شما هم ببينيد , درون مرزي ها را ميگم , تربچه جون محشر است,خالش بيشتر بعد وقت مراسم تخمه شكنون و حلويزيون بينون است . (( من به تلويزيون , بر وزن حلزون , ميگم حلويزيون )) من صدا و سيماي اين خانم را خيلي دوست دارم . خودش كه نيست همين عكسش ما را بس است . سه تا از عكس هاي زيباي او اينجا است : ( 123 ) بگذريم . ساعت 13 و 30 هر روز وقت نهار است . بعد از نهار و اخبار ساعت 14, وقت لالا ميرسه , تا ساعت 17 اي 18 كه وقت چاي عصر گاهي مي رسه . بعد , وقت كار فرهنگي(كامپيوتر بازي) است , كه تقريبا 3 ساعتي طول ميكشه در اين زمان كوتاه , بايد به ايمل ها جواب بدهم جواب پيام هاي وبلاگ را بدهم و هم بايد مطلب نو بنويسم . من كم روي ويلچير ميشينم چون هنگام نشستن به مثانه ي من فشار وارد ميشه و من نمي خواهم كه براي بار چهارم اين قسمت از بدنم را به تيغ تيز جراح بسپارم پيشگيري ميكنم كه به درمان نيازمند نشم . بعد هم وقت شام و حدود ساعت 24 وقت لالا ميرسه . چون روز ها مي خوابم شبها تا نزديك سحر بيدار هستم و به راديو فردا گوش مي دهم . والبته كمي هم فكر ميكنم . دوباره روز ازنو و ........ . مي بينيد كه دايره ي زندگي من خيلي كوچك و محدود است . البته فكر نكنيد كه من از اين نوع زندگي نا خرسند هستم , بر عكس خيلي هم از زندگي شاهانه كه همه اش بخور و بخواب است راضي هستم , چون : مجبور نيستم كار هايي را كه دوست ندارم انجام دهم . (در اين مورد بعداً بيشتر خواهم نگاشت) خوب چون من كار هاي زيادي ندارم كه انجام بدهم پس همين باعث ميشه كه من چيز هاي زيادي براي بيان كردن نداشته باشم و دير به دير مطلب نو و تازه بنويسم . حالا اينجا (در اين كشكول مجازي) , سعي ميكنم هفته اي يك بار مطلب نو اضافه كنم ,, البته اگر بتوانم مطالبي قابل و در خور شأن شما عزيز گران قدر و گران مايه بنويسم . حتما سئوالات ذهن زيباي شما ميتواند به من ايده و خط بدهد , اگر قابل بدانيد و سئوالات خود را مطرح كنيد . از همه لطف و توجه شما عزيزان گرامي كمال تشكر و سپاس را دارم و اميدوارم كه , بنده را به دليل كم كار كردن با كامپيوتر و دير پاسخ گفتن به پيام هاي محبت آميزتان ببخشيد . به اميد نيكبختي و بهروزي و تندرستي شما و آزادي و آبادي ايران عزيز

 

 اندر احوالات.. اندر كردن

Fri, 23 Apr 2004

سلام ,, حال و احوال تان كه خوب است انشاالله ؟؟ من هم بهتر شدم !! چند روز پيش اونقدر بد حال شده بودم كه نگوووووو روم به ديوار و گلاب به روي مثل ماه شما , (بيرون روي گرفته بودم) آدم هاي كه حركت فيزيكي اونها كم ميشه خود بخود گرفتار يبوست ميشن . كساني هم كه از ويلچير براي جابجايي استفاده ميكنن ديگه بدتر تر يبوست به تنهايي يكي از مهم ترين عوامل سرطان روده است براي پيشگيري از سرطان و يبوست بايد ميوه و سبزيجات زياد مصرف نمود و غذا هايي مثل : كنسرو ها و گوشت هاي دودي و نمك سود و انواع ترشي جات مصرف نكرد آدم هايي مثل من هر روز و بي اختيار به دستشويي نياز پيدا نمي كنند مگر اينكه نا پرهيزي كنند و يا بيمار شوند . مثلا خود من 5 روز يك بار جهت اجابت مزاج دستشويي ميروم , اون هم با برنامه , بايد از 3 روز قبل حتما مقداري ميوه آبدار بخورم (كيوي – پرتغال – نارنگي – آلو – هلو – زردآلو – خربزه – طالبي – انگور و......) تا با خوردن قرص هاي ملين (بيزاكوديل) با چند ليوان آب ولرم پشت سر هم و با فاصله 30 دقيقه اي بعد از 12 ساعت با ويلچير مخصوص توالت و حمام ((گلاب به روي شما)) جهت رفع حاجت به دستشويي بروم . براي من يبوست وقتي معني پيدا ميكنه كه در اين روند 1 روز تاخير بيافتد . بنده براي اينكه هم از سرطان احتمالي هم از يبوست پيشگيري كرده باشم ميوه و سالاد و سبزي زياد ميخورم و البته بعضي وقت ها جلوي شكمم را نمي توانم بگيرم و از انواع ترشي هم لذت كافي را مي برم ماست از عوامل مهم يبوست است و نخوردن آن بهتر است , اما روز قبل از اجابت مزاج ميشه چند قاشقي ناخنك زد . اين دفعه بنده در مصرف سبزي خوردن تازه زياده روي كردم و گرفتار بيرون روي شدم . چاره كار خوردن 10 قرص ديفونكسيلات در 3 نوبت و در 2 روز و خوردن 10 قرص كوتري موكسازول هر 12 ساعت 2 عدد بود . آدم هايي كه مشكل حركتي ندارند اين وقت ها كلي كلافه ميشن , حالا واي به حال من و امثال بنده اين وقت ها اگه منزل باشيم كه خوبه اما امان از اون وقتي كه آدم هايي مثل من نياز به دستشويي پيدا كنند و دستشويي پيدا نكنند , اون لحضه سخت ترين لحضه عمر آدم ميشه , اون وقت ها بودن در مركز حادثه 11 سپتامر واقعا هزاران بار شيرين تر است دوستاني كه مشكل جسماني نداريد , برويد و شاد و خوشحال و شاكر سلامتي كه خدا به رايگان به شما بخشيده باشيد من ميگم بايد از اينكه هر جا و هر وقت از هر توالتي كه ميخواهيد ميتونيد استفاده كنيد بايد احساس شادماني و رضايت فراوان نماييد . با عرض پوزش از اين همه حرف نا خوشايند . دوست مهرباني فرموده كه : پاسخ دوستان ايميلي را در صفحه نظر سنجي بدهم , هم فارسي است هم راحت تر ,,, آيا شما موافق هستيد . شادكام نيكبخت و بهروز و تندرست باشيد .

 

 

شكر گزاري

Fri, 07 May 2004

 سلام حال و احوال ؟؟ در هفته ى گذشته , يك سرى زدم به پيام هاى دوستان در رفراندوم هاى وبلاگ قبلى , اونجا آدرس وبلاگ يك دوست را ديدم كه گفته بود ميخواهد خيلى چيزها بنويسد , وقتى كه رفتم و وبلاگ او را ديدم حال عجيبى پيدا كردم؟!!؟ شما هم اگر دوست داشتيد اون وبلاگ را ببينيد , خيلى آموزنده است با هزاران درس و حرف حساب

 

كيفيت زندگي

Fri, 14 May 2004

 سلام حال و احوال ؟؟ آيا پول به بشريت خدمت كرده , يا فقط بشر بوده كه به پول خدمت كرده؟؟؟ من فكر ميكنم , از اون وقتي كه پول در زندگي انسان ها پيداش شد , طوق اسارتش را بر گردن بيشتر انسان ها انداخت , و آدم ها مجبور شدن براي پول , كار و زندگي كنند . شايد بيشتر انسان ها فقط 7 سال از عمرشان را براي خودشان زندگي مي كنند . همان 7 سال اول عمر را عرض ميكنم . با شروع مدرسه و در طول تمام دوران تحصيلات انسان مي كوشد كه دانش و مهارت بيشتري بدست بيآورد , تا بتواند با بدست آوردن كاري مناسب , بيشتر پول در بيآورد تا شايد بتواند خوب زندگي كند . حالا تحصيلات تمام شد و شغلي مناسب هم پيدا شد و مقداري هم پول جمع شد . حالا انسان فكرميكند كه ازدواج كند تا بتواند خوب زندگي كند , انسان ما هرچه پول داشت بعلاوه ي كلي وام را خرج ازدواجي براي زندگي ميكند , اما بيشتر و بيشتر خود را اسير پول ميكند . حال 2 انسان با هم كار مي كنند از صبح تا ساعت 16 تا بتوانند زندگي كنند ساعت 17 كه به منزل ميرسند اول مثل ......... ولوو مي شوند و دو 3 ساعتي استراحت مي كنند . بعد با عجله شام براي شب شان و غذايي براي نهار فردا تهيه مي كنند و با خيال اينكه دارند زندگي مي كنند به رخت خواب ميروند . انسان هاي ما اگر رمقي داشته باشند قبل از خواب با هم يه كشتي اي ميگيرند , تا زندگي كرده باشند . صبح ساعت 6 بيدار مي شوند 2 لقمه نان و چايي اگر بتونند مي خورند و به سر كار ميروند . يه روز انسان هاي ما احساس مي كنند كه زندگي اونها خالي است , پس تصميم مي گيرند كه ديگه كشتي فرنگي نگيرند , كشتي آزاد بگيرند , تا بتونند زير يك خم هم را بگيرند و يك خم را به دوخم تبديل و طرف مقابل را به پل ببرند و پشت اون را به تشك برسانند . خلاصه انسان هاي ما در يك كار تيمي گلي درون دروازه زندگي خود جاي مي دهند و پاي يه انسان ديگه را به زندگي خود باز مي كنند , تا بتوانند , زندگي كنند, اون هم , بدون خلع ؟!؟! انسان هاي بزرگ ما براي اينكه بتوانند برن سركار بايد انسان كوچيكه را بگذارند مهد , براي پر كردن چاله ي مهد و براي آينده انسان كوچيكه , انسان بزرگ ها كلي اضافه كاري مي كنند و فكر مي كنند كه دارند زندگي مي كنند . انسان هاي بزرگ ما پاي 2 انسان ديگه را هم به زندگي شان باز كردند تا شايد زندگي كرده باشند . خلاصه انسان هاي ما به سن 55 سالگي مي رسند و باز نشسته مي شوند وقتي كه به عمر گذشته خود نگاه مي كنند مي بينند كه : هميشه نگران خانه خريدن بوده اند , هميشه به فكر اتومبيل خريدن بوده اند , نگران تحصيل فرزندانشان بوده اند , همه كار كرده اند و به همه چيز فكر كرده اند , اضطراب و نگراني خيلي چيزها را تحمل كرده اند , كه زندگي كنند و از زندگي لذت ببرند !!! اما , آيا اضطراب و نگراني , براي هرچه كه باشد , نام اش لذت است ؟؟ تمام لحظه هاي زندگي كار بوده و اضافه كاري , براي بدست آوردن پول ........... نتيجه گيري بنده در نوشته بعد . به اميد نيكبختي و تندرستي شما زندگي با كيفيت Fri, 21 May 2004 سلام حال و احوال ؟؟ در ادامه مطلب گذشته بايد عرض كنم كه بنده قصد منفي بافي نداشتم , مقصود من اين بود كه : شادي و لذت بردن از زندگي , كه هر لحظه ي اون فقط يك بار بوجود ميآد و براي هميشه ازبين ميرود و به خاطره ها مي پيوندد , از همه چيز مهم تر است و بايد بر هر چيز و هر جنبه ي ديگر زندگي مقدم باشد . چرا ؟؟ چون خوشبختي يعني لذت بردن از لحظه ها و وقتي كه آدم شاد است يعني داره لذت ميبره . 2 مثال براي گفته هام دارم , اولي اونها : سپر مهتابي در طنز پاورچين بود , او هر كاري را كه دوست داشت انجام ميداد و كارهايي را كه دوست نداشت انجام نميداد حتي اگه در اون كار پول خوبي هم مي بود . سپهر حتي وقتي كه ازدواج كرد با شادي ازدواج كرد . سپهر با ازدواج با شادي , شادي خود و همسرش دوچندان كرد. اونها از ايجاد لحظه هاي شاد و از بازي هاي شادي آفرين لحظه اي كم نمي گذاشتند . خوب حتما ميفرماييد كه اون طنز بود و فيلم , بله اما در اون برنامه داشتند يه مفهوم از دست رفته را يادآوري ميكردند . خوب , مثال دوم ديگه طنز و كمدي نيست , گرچه خيلي هم هست , مثال دوم خود من هستم . من خوشحال هستم كه بيشتر اوقات را در منزل و هم نفس با خانواده ي خوبم هستم و هميشه در حال شوخي و خنديدن و خنداندن اطرافيانم . من خوشحال هستم كه مجبور نيستم براي پول كاري را انجام بدهم كه دوست ندارم , حتي براي انجام كاري كه دوست دارم پول هم خرج ميكنم . من خوشحال هستم كه معلوليت براي من فرصتي به وجود آورده كه بيشتر از فكرم كار بكشم تا تنم . من خوشحال هستم كه اونقدر تنم خسته نمي شود كه نتوانم از لحظه هاي زندگيم كه دارند به سرعت عمر مي گذرند استفاده كنم و از وجود اندك داشته هاي مثب خودم نهايت لذت و استفاده را نبرم . قبلا گفته بودم كه بعدا در مورد رضايت من از زندگي توضيح ميدهم اين هم توضيح . شادكام و نيكبخت و تندرست باشيد

 

 

حافظ شناسي و ....

Fri, 28 May 2004

سلام حال و احوال ؟؟

بنظر شما چرا و چگونه , حافظ تونسته

اينهمه حرفهاي قشنگ و رمانتيك و پروانه اي بزنه , كه

همه هم با گفته هاي او حال ميكنند؟؟ خوب , خود حافظ ميگه :

اين همه شهد و شكر كز سخنم ميريزد

اجر صبري است كز آن شاخ نباتم دادند

اين هم از اون حرف هاي رندانه ي دهن و گوش و چشم پركن حافظ

بوده براي نرم نگه داشتن نبات خانم گل و گلاب عرق بيدمشك

من ميگم اينهمه حرف قشنگ را نميشه با تن و روح و فكر خسته

ناشي از بيش از 8 ساعت كار براي

كسب درآمدجهت گذران زندگي , زد

بنظر من حافظ فقط كاري را انجام ميداده كه دوست داشته , يعني

عشق و مستي و ...... البته خودش اينطوري اقرار كرده :

از چهار چيز مگذر گر عاقلي و زيرك

امن و شراب بي غش معشوق و جاي خالي

اوووووووو , عجب بچه پرويي بوده ها !!!

هميشه دنبال جا خالي بوده!!!

عشق بازي و جواني و شراب لعل فام

مجلس انس و حريف همدم و شراب مدام

طفلكي نبات

شيراز و آب ركني و اين باد خوش نسيم

عيبش مكن كه خاك هفت كشور است

توي اون شيراز قديم كه آب ركني باغ و بوستان هاي اون را

سيراب مي كرده حافظ به خودش ميگفته :

به دور گل منشين بي شراب و شاهد و چنگ

كه همچو روز بقا هفته اي بود معدود

خوب با اين افكار چه كاري بهتر از آن بوده

لنگ ظهر از خواب بيدار شدن و :

دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده

خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده

وقتي كه به حافظ ميگفتند آخه چقدر ميكده؟؟ ميگفته :

ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم

اي بي خبر ز لذت شراب مدام ما

خوب حافظ همچين بي كار هم نبوده :

عشق دردانه است و من غواص و دريا ميكده

سر فرو بردم در آنجا تا كجا سر بر كنم

اين هم نصيحتي از .... :

ز راه ميكده ياران عنان بگردانيد

چراكه حافظ ازاين راه رفت و مفلس شد

هر كار ميكردند كه حافظ را ترك بدهند ميگفته :

من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مي

زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهب است

حافظ توي ميكده داد ميزده :

ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي

عيش بي يار مهيا نشود يار كجاست

خلاصه حافظ يه شب خواب نما ميشه :

ديدم به خواب دوش كه ماهي بر آمدي

كز عكس روي او شب هجران سر آمدي

دوش گفتم بكند لعل لبش چاره من

هاتف غيب ندا داد كه آري بكند

صبح اون شب حافظ مي گفت :

مكن از خواب بيدارم خدارا

كه دارم خلوتي خوش با خيالش

مادر حافظ ميگه : ننه حافظ چيييييييييييه . حافظ ميگه :

غلام چشم آن تركم كه در خواب خوش مستي

نگارين گلشنش روي است و مشكين سايبان ابرو

حافظ به عشق گل روي مثل ماه يار

آواز خوانان از خونه ميزنه بيروووون

به شعر حافظ شيرازي مي رقصند و مي نازند

سيه چشمان كشميري و تركان سمرقندي

همه جا از يار مي گفته :

اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست

منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست

گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود

پش پايي به چراغ تو ببينم چه شود

حافظ نا اميد شده بود و مي گفت :

مجال من همين باشد كه پنهان عشق او ورزم

كنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد

حافظ ميخز به جاي هميشگي خودش :

بده ساقي شراب ارغواني

به ياد نرگس جادوي فرخ

ساقي اين ميكده كسي نبوده جز ياري كه توي خواب ديده بود پس

حافظ شرو ميكنه به زدن مخ يار

در مذهب ما باده حلال است و ليكن

بي روي تو اي سرو گل اندام حرام است

شيوه و ناز تو شيرين خط وخال تو مليح

چشم و ابروي تو زيبا قد و بالاي تو خوش

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم

ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم

حافظ براي اينكه كم نيآورده باشه ميگه :

گداي ميكده ام ليك وقت مستي بين

كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم

اما اين يار از اون هفت خط هاست و از اين جور آدم ها زياد ديده :

مجو درستي عهد جهان سست نهاد

كه اين عجوز عروس هزار داماد است

يار كمان ابرو براي آزمايش حافظ مست , ميگه : براي جواب برو فردا بيا

حافظ هم در حال رفتن زمزمه ميكرده :

دوش مي گفت كه فردا بدهم كام دلت

سببي ساز خدايا كه پشيمان نشود

فردا شراب كوثر و حور از براي ماست

و امروز نيز ساقي مهروي و جام مي

فرداش حافظ مياد و براي مخ زني ميگه :

دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود

سحر كرشمه چشمت به خواب ميديدم

زهي مراتب خوابي كه به ز بيداري ست

يار كه حافظ را باور نداشته ميگه : بی خيال ما شو

اين همه ميكده برو براي خودات حال كن

حافظ شيدا و واله ميگه :

يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

حافظ ميگه : دختر شيرازي

گرم از دست بر خيزد كه با دلدار بنشينم

ز جام وصل مي نوشم ز باغ عيش گل چينم

حافظ در وصف با يار بودن ميگه :

شراب خانگي محتسب خورده

به روي يار بنوشم و بانگ نوشا نوش

خلاصه دختر شيرازي كمان ابرو كه كسي نبوده جز

نبات خانم گل و گلاب , خام ميشه و بله را ميگه

كاكو حافظ هم معطل نميكنه و بساط عروس را راه مياندازه

عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد

به عينه دل و دين مي برد به وجه حسن

مادر شوهر نبات با بقيه ي زن هاي فاميل ميگن :

اي عروس هنر از بخت شكايت منما

حجله حسن بياراي كه داماد آمد

خلاصه حافظ توي اطاق ازما بهترون شرو ميكنه به :

گفتم كه لبت گفت لبم آب حيات

گفتم دهنت گفت زهي حب نبات

با يار شكر لب گل اندام

بي بوس و كنار خوش نباشد

خلاصه براي اينكه حافظ خان تير خلاص را هم بزنه ميگه :

كرچه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم گير

تا سحر گه ز كنار تو جوان برخيزم

اوووووووو , تا كار به جاهاي منكراتي نكشيده

زن هاي فاميل و مادر شوهر نبات خانم و حافظ را بايد به امان خدا سپرد

حالا اين هم از طرف من براي شما :

گفتم هواي ميكده غم ميبرد ز دل

گفتا خوش آن كسان كه دلي شادمان كنند

 

 

چاره ي زلزله با .....

Fri, 11 Jun 2004

سلام حال و احوال ؟؟ چه مي كنيد با گرما ؟؟ اين روزها ترس و خوف از زلزله به جان و دل همه ريشه دونده البته بايد مرفهين بي درد را از گروه نگران ها جدا كرد . با اجازه ي بزرگتر ها بنده يه راه حل بسيار عملي براي زلزله پيدا كردم كه چند سود داره . و اما راه حل من اين است : انفجار چند بمب اتمي در روز 13 بدر سالي كه ميآد در اعماق زمين روي گسل هاي تهران . سود هاي اين كار اين است : 1- بيشتر مردم شريف تهران زنده مي مانند چون همه بيرون شهر هستند 2- فقط خونه ها خراب ميشن 3- ميشه با پول هاي فراوان اهدايي بين المملي خونه هاي جديدي مثل توكيو و نيويورك ساخت . داخل پرانتز : البت اگه پول ها به سرنوشت پول هاي اهدايي براي بم و غيره گرفتار نشه چيز بين زن و مرد Fri, 18 Jun 2004 نوع گفتار دختران افكار پسران را به هم مي‌زند . دكتر سيدمحمود انوشه در نشست آسيب‌شناسي روابط زوج هاي جوان گفت: «يك بررسي شش ساله نشان داده است دختران به‌شدت دوست دارند محل توجه باشند و اين مي‌تواند بستري براي تخريب باشد.» ، دكتر انوشه خطاب به دختران اظهار داشت: «به نمايندگي از هم‌جنس هاي مذكر خودم مي‌گويم چيزي كه افكار مردها را به هم مي‌زند و فايل آرشيو ذهني‌شان را خراب مي‌كند، لحنِ صدا و مانوري است كه خانم ها به‌طور ناخواسته در گفتمان دارند. اين موضوع اصلي‌ترين زمينه براي تشتت فكري مردان جوان است.» اين استاد دانشگاه در ادامه مشكلات دختران جامعه را زياد دانست و گفت: «ضريب كنجكاوي دختر به پسر 3/1 برابر كنجكاوي پسر به دختر است و ضريب خيال‌پردازي دختران 7/1 برابر پسران است. دختران به دليل كنجكاوي، گرايشات ذهني بيشتر و خيال پردازي‌هاي قوي‌تر به بعضي از مشكلات مبتلا شده‌اند.» دكتر انوشه افزود: «دختران از دوم راهنمايي به بعد دوست دارند بدانند چند مَرده حلاج‌ هستند. اصولاً در دورة راهنمايي نبايد نهي از منكر كرد چراكه نهي از منكر به امر به منكر تبديل مي‌شود.» وي در سخناني به بررسي تفاوت‌هاي دو جنس پرداخت و گفت: «مردان سكوت را دوست دارند در حالي‌كه زنان به گفت‌وگو علاقه‌مند هستند. مردها اساساً دوست دارند در روز دو الي سه ساعت آرامش داشته باشند اما زنان بعد از اين‌كه همسرانشان به خانه مي‌آيند، دوست دارند از اتفاقات روز حرف بزنند و اين مسئله عامل 90 درصد از اختلافات زناشويي است.» دكتر انوشه افزود: «مردان شنوندگان خوبي نيستند و كلي‌نگر هستند اما زنان شنوندگان بسيار خوبي هستند و جزئي‌نگر هستند. مردان از راه چشم عاشق مي‌شوند ولي زنان از راه گوشنتيجه ي اخلاقي : 1- خانم ها با صداي بلند فكر نكنند.2- آقايان در نگاه اول به ظاهر زيبا و آراسته توجه نكنند بهتر است آنسوی پرده را ببينند . با تشكر از سرم قندي نمكي براي ارسال اين مطلب داروی سرطان برای ترمیم نخاع

دانشمندان نشان داده‌اند که یک داروی کاندید نفوذ در مغز می‌تواند باعث بازسازی اعصاب آسیب‌دیده پس از ضربه به ستون فقرات شود. این تحقیق که امروز منتشر شد، از مدل‌های سلولی و حیوانی استفاده کرد تا نشان دهد که زمانی که داروی کاندید موسوم به AZD1390 به صورت خوراکی مصرف شود، می‌تواند پاسخ به آسیب DNA در سلول‌های عصبی را مسدود کرده و بازسازی اعصاب آسیب‌دیده را تقویت کند، بنابراین حسی را بازیابی می‌کند. و عملکرد حرکتی پس از آسیب ستون فقرات. این هفته‌ها پس از آن منتشر شد که همان تیم تحقیقاتی نشان داد که یک داروی تحقیقاتی متفاوت (AZD1236) می‌تواند با مسدود کردن پاسخ التهابی، آسیب‌های پس از آسیب نخاعی را کاهش دهد. هر دو مطالعه توسط برنامه نوآوری باز پشتیبانی می‌شوند که ترکیبات، ابزارها، فناوری‌ها و تخصص را با جامعه علمی برای پیشبرد کشف و توسعه دارو به اشتراک می‌گذارد.

AZD1390 همچنین برای جلوگیری از سیگنال‌دهی وابسته به ATM و ترمیم شکستگی‌های دو رشته DNA (DSBs) تحت بررسی است، عملی که سلول‌های سرطانی را نسبت به پرتو درمانی حساس می‌کند. سیستم پاسخ به آسیب DNA (DDR) با آسیب DNA، از جمله DSBs در ژنوم، که در چندین سرطان رایج و همچنین پس از آسیب نخاع رخ می‌دهد، فعال می‌شود. مطالعات اولیه آنها نشان داد که AZD1390 رشد سلول‌های عصبی را در کشت تحریک می‌کند و مسیر پروتئین کیناز را مهار می‌کند یک مسیر بیوشیمیایی حیاتی که پاسخ به آسیب را تنظیم می‌کند.

این در تحقیقات آسیب نخاعی هیجان انگیز است که چندین داروی تحقیقاتی مختلف به عنوان درمان‌های بالقوه برای آسیب نخاعی شناسایی شده‌اند. ما به ویژه در مورد AZD1390 هیجان زده هستیم که می‌تواند به صورت خوراکی مصرف شود و به مقدار کافی به محل آسیب می‌رسد تا بازسازی عصب را بهبود بخشد و عملکرد از دست رفته را بازیابی کند. سپس محققان از مدل‌های حیوانی برای بررسی اثر AZD1390 به دنبال آسیب نخاعی استفاده کردند. در اینجا آنها نشان دادند که درمان خوراکی با AZD1390 منجر به سرکوب قابل توجه مسیر پروتئین کیناز، بازسازی عصب فراتر از محل آسیب، و توانایی این اعصاب برای حمل سیگنال‌های الکتریکی در سراسر محل آسیب می‌شود. یافته‌های ما بهبود قابل‌توجهی از عملکردهای حسی و حرکتی را نشان می‌دهد، و حیوانات تحت درمان با AZD1390 از حیوانات صدمه‌نخورده در عرض 4 هفته پس از آسیب قابل تشخیص نیستند. این مطالعه اولیه نشان می‌دهد که AZD1390 می‌تواند به عنوان یک درمان در شرایط تغییر دهنده زندگی مورد استفاده قرار گیرد. علاوه بر این، استفاده مجدد از این داروی تحقیقاتی موجود به طور بالقوه به این معنی است که ما می‌توانیم به طور قابل‌توجهی سریع‌تر از تولید یک داروی جدید از ابتدا به کلینیک برسیم.

سلول‌های کلیدی نخاع و راه رفتن       هدف قرار دادن سلول‌های کلیدی در نخاع باعث شد بیماران فلج دوباره راه بروند. در یک پیشرفت در درمان آسیب‌های نخاعی، محققان سلول‌های عصبی را شناسایی کردند که کلید اصلی راه رفتن افراد فلج هستند. این یافته‌ها تا حدی از 9 بیمار درگیر در یک مطالعه سوئیسی در حال انجام است که به دنبال بازگرداندن حرکت به افراد مبتلا به فلج است. هر 9 نفر به سرعت توانایی ایستادن و راه رفتن را با کمک ایمپلنت‌هایی که اعصاب ستون فقرات را که حرکت پایین بدن را کنترل می‌کنند تحریک الکتریکی می‌کنند، به دست آوردند. اکنون محققان گزارش می‌دهند که گروه خاصی از سلول‌ها را در قسمت تحتانی ستون فقرات شناسایی کرده‌اند که به نظر می‌رسد برای بازیابی آن حرکت ضروری است. کارشناسان گفتند، امید این است که این کشف به اصلاح درمان تحریک الکتریکی کمک کند و در نهایت به توسعه راه‌های پیچیده‌تر برای بازگرداندن حرکات پیچیده به افراد مبتلا به فلج کمک کند. آنها برای مثال الکترودهایی ساخته‌اند که دقیقاً نواحی ریشه پشتی نخاع را هدف قرار می‌دهند که حرکت پا و تنه را کنترل می‌کند. آنها همچنین فناوری پیچیده‌ای را ادغام کرده‌اند که اعصاب را در الگویی تحریک می‌کند که روشی را که مغز انجام می‌دهد بهتر تقلید می‌کند. این تیم سه بیمار جدید خود را در اوایل سال جاری گزارش کردند. این بیماران که همگی مردان 29 تا 41 ساله بودند، دچار آسیب نخاعی شده بودند که هیچ احساس یا حرکتی در پاها نداشتند. همه در سال 2020 برای کاشت سخت افزار EES تحت عمل جراحی قرار گرفتند. ایمپلنت‌ها با نرم‌افزاری جفت شدند که به بیماران و فیزیوتراپ‌ها اجازه می‌دهد تا برنامه‌های تحریک نیمه خودکاری را تنظیم کنند که انواع حرکات را قادر می‌سازد. افراد می‌توانند خودشان از طریق تبلت و کنترل‌های کوچک از راه دور که به صورت بی‌سیم با ژنراتور پالس ارتباط برقرار می‌کنند، این برنامه‌ها را اجرا کنند. این سه بیمار بلافاصله پس از بهبودی پس از عمل جراحی توانستند با حمایت بایستند و راه بروند. محققان در این راه چیز بسیار جالبی را کشف کرده است: برخی از 9 بیمارشان حتی با خاموش بودن تحریک الکتریکی قادر به راه رفتن بوده‌اند که به گفته محققان، سازماندهی مجدد نورون‌های دخیل در راه رفتن را نشان می‌دهد. برای کاوش عمیق‌تر، محققان به موش‌های آزمایشگاهی روی آوردند تا بسیاری از ویژگی‌های اصلی EES را در انسان‌های مبتلا به آسیب‌های نخاعی شبیه‌سازی کنند. آن‌ها توانستند گروهی از نورون‌ها به نام نورون‌های Vsx2 را که برای بازیابی راه رفتن با EES ضروری به نظر می‌رسند، صفر کنند. خاموش کردن نورون‌ها باعث شد موش‌های آزمایشگاهی نتوانند توانایی راه رفتن خود را با EES بازیابی کنند. فعال کردن نورون‌ها حرکت آنها را بازیابی کرد. این مطالعه پرسید، در طناب نخاعی در هنگام تحریک چه می گذرد؟ و این جعبه سیاه بزرگ است. محققان عملکرد بازیابی شده در این 9 بیمار را فوق العاده خواندند. آنها همچنین گفتند که کشف نرون‌های سازمان‌دهنده بازیابی در موش‌ها، اولین گام در درک و تقویت عملکرد در انسان تا زمانی که درمان پیدا شود، است. در کوتاه مدت، یافته‌های این نورون‌های کلیدی می‌تواند به اصلاح بیشتر EES کمک کند. با نگاه به آینده، درک بیشتر از اینکه چگونه EES باعث بهبود حرکت می‌شود می‌تواند به توسعه درمان‌های پیچیده تر کمک کند. فناوری‌ها تا حدی در حال پیشرفت هستند که در نهایت ممکن است دسترسی ایمن به نخاع و بازسازی مدارهای آسیب دیده امکان پذیر باشد. و این یک رویا نیست. تحریک عصبی برای درمان آسیب های نخاعی     در سال 1999، زمانی که جیسون کارمل دانشجوی سال دوم پزشکی بود، برادر دوقلوی همسانش دچار آسیب نخاعی شد، او را از قفسه سینه به پایین فلج کرد و استفاده از دستانش را محدود کرد. زندگی کارمل نیز در آن روز تغییر کرد. جراحت برادرش در نهایت باعث شد کارمل به یک متخصص مغز و اعصاب و یک متخصص مغز و اعصاب تبدیل شود و هدف آن توسعه درمان‌های جدید برای بازگرداندن حرکت در افراد مبتلا به فلج باشد. در سال‌های اخیر، برخی از مطالعات برجسته در مورد تحریک الکتریکی نخاع به تعدادی از افراد مبتلا به فلج ناقص اجازه داده است که دوباره بایستند و قدم‌های خود را بردارند. رویکرد کارمل متفاوت است زیرا بازو و دست را هدف قرار می‌دهد و به این دلیل که تحریک مغز و نخاع را جفت می‌کند، با تحریک الکتریکی مغز و به دنبال آن تحریک نخاع. هنگامی که دو سیگنال در سطح نخاع، در فاصله حدود 10 میلی ثانیه از یکدیگر، همگرا می‌شوند، قوی ترین اثر را دریافت می‌کنیم و به نظر می‌رسد این ترکیب، اتصالات باقی مانده در نخاع را قادر می‌سازد تا کنترل را به دست گیرند. کارمل در جدیدترین مطالعه خود، تکنیک خود را که به نام پلاستیسیته انجمنی نخاع (SCAP) نامیده می‌شود، بر روی موش‌هایی با آسیب متوسط نخاعی آزمایش کرد. ده روز پس از آسیب، موش‌ها برای دریافت 30 دقیقه SCAP به مدت 10 روز یا تحریک ساختگی تصادفی شدند. در پایان دوره مطالعه، موش‌هایی که SCAP را روی بازوهای خود هدف قرار داده بودند، در کنترل غذا به طور قابل توجهی بهتر از گروه کنترل بودند و رفلکس‌های تقریباً طبیعی داشتند. کارمل می‌گوید: «پیشرفت‌ها در عملکرد و فیزیولوژی تا زمانی که اندازه‌گیری شد، تا 50 روز ادامه داشت». یافته‌ها نشان می‌دهد که SCAP باعث می‌شود سیناپس‌ها (اتصال بین نورون‌ها) یا خود نورون‌ها دستخوش تغییرات پایدار شوند. کارمل می‌گوید: «سیگنال‌های جفت شده اساساً یکپارچگی حسی-حرکتی طبیعی را تقلید می‌کنند که باید برای انجام حرکات ماهرانه کنار هم قرار گیرند. از موش گرفته تا مردم اگر همین روش در افراد مبتلا به آسیب نخاعی کار کند، بیماران می‌توانند چیز دیگری را که در این آسیب از دست داده بودند، دوباره به دست آورند: استقلال. بسیاری از مطالعات تحریک نخاع بر راه رفتن تمرکز دارند، اما کارمل می‌گوید: «اگر از افرادی که آسیب نخاعی گردنی دارند، که اکثریت آن‌ها است، بپرسید، چه حرکتی را می‌خواهند برگردانند، می‌گویند عملکرد دست و بازو. عملکرد دست و بازو به افراد اجازه می‌دهد مستقل‌تر باشند، مانند جابه‌جایی از تخت به ویلچر یا لباس پوشیدن و تغذیه خود. کارمل اکنون در حال آزمایش SCAP بر روی بیماران آسیب نخاعی در کلمبیا، ویل کورنل و سیستم مراقبت بهداشتی VA Bronx در یک کارآزمایی بالینی است که توسط موسسه ملی اختلالات عصبی و سکته مغزی حمایت می‌شود. این تحریک یا طی یک جراحی با اندیکاسیون بالینی یا غیرتهاجمی با استفاده از تحریک مغناطیسی مغز و تحریک پوست در جلو و پشت گردن انجام می‌شود. هر دو تکنیک به طور معمول در محیط‌های بالینی انجام می‌شوند و به عنوان ایمن شناخته شده‌اند. در این کارآزمایی، محققان امیدوارند در مورد نحوه عملکرد SCAP و چگونگی تاثیر زمان و قدرت سیگنال‌ها بر پاسخ‌های حرکتی انگشتان و دست‌ها اطلاعات بیشتری کسب کنند. این زمینه را برای آزمایش‌های آینده برای آزمایش توانایی این تکنیک در بهبود معنی‌دار عملکرد دست و بازو فراهم می‌کند. با نگاهی دورتر، محققان فکر می‌کنند که این رویکرد می‌تواند برای بهبود حرکت و احساس در بیماران مبتلا به فلج پایین تنه مورد استفاده قرار گیرد. در این بین، دوقلوی جیسون کارمل مشغول کار، ازدواج و پرورش دوقلوهای خودش است. کارمل می‌گوید: «او زندگی کاملی دارد، اما امیدوارم بتوانیم عملکرد بیشتری را برای او و سایر افرادی که آسیب‌های مشابه دارند، به دست آوریم. منبع ترمیم اعصاب محیطی

محققان تار عنکبوت و ابریشم کرم ابریشم را برای ایجاد مواد جدیدی برای ترمیم اعصاب با یکدیگر ترکیب کردند. روش‌های کنونی برای ترمیم اعصاب آسیب‌دیده به فواصل کوتاه محدود می‌شوند اما اکنون برای اولین بار، محققان دو نوع ابریشم را برای ایجاد یک روش زیست سازگار امیدوارکننده برای بازسازی اعصاب آسیب دیده در فواصل طولانی‌تر ترکیب کردند. اعصاب محیطی پیام‌هایی را از مغز و نخاع به سایر بخش‌های بدن می‌فرستند تا برای مثال هنگام راه رفتن ماهیچه‌ها حرکت کنند یا مغز به شما اطلاع دهد که پاهایتان سرد است. اعصاب محیطی به راحتی آسیب می‌بینند و توانایی مغز برای برقراری ارتباط با عضلات و اندام‌ها مختل می‌شود. درمان استاندارد برای ترمیم اعصاب محیطی آسیب دیده، اتوگرافت است که در آن جراحان بخش آسیب دیده را جدا می‌کنند و آن را با یک عصب از سایر نقاط بدن جایگزین می‌کنند. عصب پیوندی از یک عصب حسی گرفته می‌شود که حس را به ناحیه‌ای از پوست که در آن داشتن احساس حیاتی نیست، منتقل می‌کند. اما میزان موفقیت پیوندهای عصبی می‌تواند موفقیت‌آمیز باشد یا شکست بخورد.

هدایتگرهای عصبی که ساختارهای لوله‌ای هستند که به دو انتهای عصب بریده شده بخیه می‌شوند تا شکاف را پر کنند، حدود ۳۰ سال است که وجود دارند. با این حال، آنها فقط می‌توانند برای پر کردن شکاف‌های کوچک استفاده شوند. در حال حاضر، هدایتگرهای عصبی که مورد تایید سازمان غذا و داروی آمریکا هستند در فواصل کوتاه تا سه سانتی‌متر محدود شده است. فواصل طولانی‌تر نیازمند یک چارچوب داخلی هستند که پشتیبانی ساختاری و سلولی لازم را فراهم می‌کند. محققان با ترکیب دو نوع ابریشم طبیعی گرفته شده از کرم‌های ابریشم و عنکبوت‌های گوی باف طلایی یک هدایتگر عصبی برای بازسازی اعصاب در فواصل طولانی‌تر جدید ایجاد کرده‌اند. مطالعات قبلی مزایای استفاده از ابریشم به عنوان یک ماده زیستی را نشان داده است. ابریشم از پروتئین‌های فیبروئین و سریسین تشکیل شده است. هر دوی این ابریشم‌ها سازگار با محیط زیست، الاستیک و محکم هستند. مشخص شده است که فیبروئین ابریشم با افزایش تکثیر و رشد سلولی باعث التیام زخم می‌شود. ابریشم عنکبوت نیز دارای خواص مکانیکی قابل توجهی از جمله استحکام کششی و انعطاف پذیری بالا است.

برای اولین بار، محققان مشخصه‌های فیبروئین بازسازی شده‌ی ابریشم را با لوله‌ها و رشته‌های ابریشم طبیعی عنکبوت ترکیب کردند تا یک ساختار ابریشم در ابریشم ایجاد کنند. دیواره این ساختار از فیبروین ابریشم کرم ابریشم ساخته شده و پر از الیاف ابریشم عنکبوت است که به عنوان یک ساختار هدایت کننده داخلی عمل می‌کند. هدایتگر عصبی بر روی موش‌هایی که عصب سیاتیک راست آن‌ها قطع شده و شکافی ۱۰ میلی‌متری در آن ایجاد شده بود، آزمایش شدند. محققان دریافتند که اعصاب آسیب دیده با هدایتگر عصبی ابریشمی سازگار شده‌اند و این اعصاب در امتداد رشته‌های ابریشمی رشد کرده و با موفقیت دو انتهای بریده شده به هم وصل شده‌اند. نویسنده این مطالعه می‌گوید: در مطالعه ما، مشخص شد که اعصاب محیطی زمانی که چنین رشته‌هایی از ابریشم ساخته می‌شوند به خوبی عمل می‌کنند و به نظر می‌رسد ابریشم عنکبوت برای هدایتگرها مناسب‌تر است.

محققان همچنین درک بیشتری از ساختار مولکولی ابریشم به دست آوردند و دریافتند که تخلخل آنها امکان تبادل مواد مغذی و مواد زائد را فراهم می‌کند که برای فرآیند بهبودی حیاتی است. علاوه بر این، سلول‌هایی که مسئول بازسازی عصبی هستند به هر دو نوع ابریشم می‌چسبند. به عنوان بخشی از این مطالعه، ما نه تنها در ترمیم عصب موفق بودیم، بلکه توانستیم اجزای فرآیند درمان را با جزئیات تجزیه و تحلیل کنیم. استفاده از مواد طبیعی برای ایجاد هدایتگرهای عصبی مزایای آشکاری نسبت به مواد مصنوعی دارد. ابریشم عنکبوت زیست تخریب پذیر است و در مدل‌های حیوانی پاسخ ایمنی بسیار کمی ایجاد می‌کند. ماهیت متخلخل ابریشم می‌تواند امکان ترکیب مولکول‌های فعال زیستی را برای ترویج بازسازی اعصاب در فواصل طولانی‌تر فراهم کند. محققان امیدوارند که کشف آنها راه را برای توسعه هدایتگر عصبی «خارجی» برای درمان آسیب‌های عصبی محیطی در انسان هموار کند. منبع

 

گوش هاي بنده

Fri, 25 Jun 2004

اول اينكه : روز پرستار بر تمام فرشته هاي مهربونِ خدا كه از جانب خدا مامور به خدمت براي ما آدم ها هستند مبارك . اميدوارم هميشه شاد و تندرست و نيكبخت باشند. حق خوري نامرديست , و حق پرستار جماعت را خوردن از همه نامردي تر .

دوم اينكه : مطلب گذشته را كه در وبلاگ گذاشتم مريم خانم گل و گلاب بعد از ارسال هندوانه هاي فائقه فرموده اند : چه فايده تو هم که شنونده ي خوبي نيستي!!!!!!!!! بايد حضور انور شما عرض نمايم كه : درست است كه مردها شنونده هاي خوبي نيستند, اما بنده شنونده ي بسيار فعالي هستم كه هميشه در حال شنيدن استم , حتي اگر در خلاء (خ ل ا , را نميگم).خلاصه اين موهبت بشري را پزشكان نچندان ...... با تزريق بي رويه ي آنتي بيوتيك هاي خانواده ي (جنتامايسين) به بنده بخشيده اند. اين داروها باعث مسموميت كليه ها ميشوند و تاثير مستقيم آن روي گوش ها خواهد بود. ابتدا با صداي سوت ممتد شخص سرسام ميگيرد و در صورت عدم توجه به علائم بيماري و تزريق دارو, در مرحله ي حاد شخص شنوايي خود را از دست ميدهد و سرگيجه دائم و عدم تعادل در هنگام راه رفتن برای هميشه گريبان گير شخص خواهد شد. اين هم از داستان گوش هاي شنواي بنده. هفته اول تابستون چقدر داغ بود.استخر و دريا رفتيد سلام بنده را هم برسانيد.

سوم اينكه : وبلاگ خود را در اين آدرس ميتوانيد در 10 موتور جستجو ثبت كنيد.

 

زيركي در .....

Fri, 02 Jul 2004

چند وقت پيش داداشم مي گفت كه در يكي از كلاس هاي دانشگاه نوشته بودند : اگه يه خر آدم را ماچ كنه بهتر از اينه كه يه ماچ آدم را خر كنه . در مرور اول اين جمله خنده دار است . در مرور دوم آدم حق را به جمله ميدهد . در مرور سوم نميدانم هركسي ميتونه يه فكري داشته باشه............ نظر من اين است كه : در محيط خانواده اگه كسي بتواند با يه ماچ ، حتي بقول جمله با خر كردن , جلوي جر و بحث و بگو مگو را بگيرد خيلي هم عالي است . اين رفتار 100% از هوشمندي شخص است كه با اندكي زير پا گذاشتن غرور خود با يه پوزش خواهي و يه ماچ اجازه ي متشنج شدن فضاي محيط خانه و خانواده را نميدهد. حالا شما چي دوست داريد؟؟ يه................... يا يه..................... .

پاورقي: دوستان ميفرمايند وقتي كه به روز ميكني پينگ كن تا دوستان با خبر شوند . حضور انور دوستان عرض ميكنم كه : اين وبلاگ بعد به روز شدن بصورت اوتوماتيك از خودش پينگ دروكنه , من واقعا نميدانم چرا دوستان متوجه نمي شوند . شايد پينگش يواش است . راستي شمايي كه از خودتون پينگ دروكنيد , چرا من متوجه چيزي از جانب شما نميشوم؟؟؟

 

تلخ يا شيرين 1

Fri, 16 Jul 2004

چند وقت پيش , چند اتفاق يا چند حادثه با عث شد كه بنده به مرگ و مردن خيلي فكر كنم. اولش مرگ برام خيلي سخت و تلخ بود , ولي وقتي كه كمي بيشتر و عميق تر به اين پديده ي گريز ناپذير فكر كردم , به چند دليل , ديگه مردن اون سختي و دردناكي را برام نداشت و درست به همان دليل ها بنده در مطلب گذشته نوشته ام: من از مرگ اصلاً ترسي ندارم مرگ براي من شهد است , گرچه زندگي بسيار زيبا و دوست داشتني است و من ترجيح ميدهم زندگي كنم تا بميرم. زندگي اگه هزار سال هم باشه باز هم كم است و دوست داشتني , اما بعد از هزار سال هم بايد مرد و فراري از مرگ نيست , آخر راه همه مرگ است بي ردخور عمده ترين بخش ترس عموم از مرگ , ترس از نوع مرگ است . مثلاً شخص ميترسه كه در زلزله بميره يا در آتش يا .......... . اينكه آدم راحت بميره يا سخت بيشتر به خود آدم برميگرده من نميخوام بگم كه اگه من از مردن و از نوع مردنم نمي ترسم بهشتي هستم و اگه كسي از مرگ و نوع مردنش ميترسيد دوزخي است , يك دليل مهمي كه باعث ميشه من از مرگ و نوع مردنم نترسم اينه كه من حداقل يك بار تا يك قدمي مرگ رفته ام , در تصادفي كه باعث قطع نخاع شدن من شد , بنده چندين ساعت بيهوش بودم , الان هرچي به اون لحظه هاي قبل از تصادف و لحظه ي تصادف و ساعت هاي بعد تصادف فكر ميكنم هيچ چيز يادم نمياد. اينه كه ميگم : مرگ به هر شكلي كه سراغ آدم ها بياد آدم ها هيچ چيز درد ناكي از مرگ حس نمي كنند و در يه سوت روح از بدن آدم ها خارج ميشه بدون درد چه در آتش چه در آب چه در زلزله . يه بخش بزرگ ديگه ي ترس از مرگ برميگرده به مقوله ي بهشتي بودن و جهنمي بودن . براي اينكه خسته نشيد بقيه ي مطلب براي دفعه ي بعد پسرفت: شخصي از امرسون پرسيد كه براي چه خداي را شكر مي‏كند؟ اوجواب داد : هرروز كه چشمانم را بر صبح دلپذير مي‏گشايم و به اين‏دنياي زيبا مي‏نگرم خداي را سپاس مي‏كنم كه هنوز زنده‏ام و دربوستان زندگي مي‏كنم

 

 

تلخ يا شيرين 2

Fri, 23 Jul 2004

در ادامه ي مطلب قبل : من ميگم خدايي كه كائنات را به اين بزرگي آفريده كه حتي تصور بزرگي اون هم در ذهن تمام آدم ها نمي گنجه اونقدر بزرگ و بخشنده و مهربان هست كه تمام آفريده هاي خود را در روز قيامت با يك چشم نگاه كند و همه را به بهشت بفرستد. همونطور كه همه شنيديم خدا از حق خودش ميگذرد , يقيناً هم غير از اين نيست و نبايد شك كرد . من اينطوري باور دارم كه اگه خدا در قرآن موضوع بهشت و دوزخ و كار گناه و ثواب و اطاعت از امر الهي و دوري از وسوسه هاي ابليس را بيان كرده , براي اين دنيا است و نه براي زندگي پس از مرگ. بزرگ ترين بهشت و بزرگترين جهنم ها وجدان هر انسان است. اگر كسي پيش وجدان خود محكوم و دوزخي بود مرگ براي او سخت ترين سخت ها است. عذاب وجدان باعث ميشه كه آدم ها قبل از مردن در همين دنياي خاكي در دنياي وجدان خود جهنم را تجربه كنند و هميشه از مرگ بترسند كه مبادا بعد مرگشان به جهنم بروند. اما اگر كسي پيش وجدان خودش احساس خوبي داشت و خيلي خودش را گناهكار نميدانست و در دادگاهي كه وجدان خود آدم , قاضي عادل اون است , روسفيد بود و هميشه از خود احساس رضايت نمود , اون آدم در اين دنيا بهشت را تجربه كرده و هيچ وقت از اين نمي ترسه كه كي و چطور مرگ را درآغوش بگيرد. همونطور كه رفتار روزانه آدم ها در خواب شبانه آدم ها منعكس ميشه رفتار و كردار آدم ها در زمان برزخ با روح آدم ها ميماند و ميتونه حس دوزخي بودن و بهشتي بودن را همراه داشته باشه , اين حس هاي خوب يا بد تا زمان قيامت با ارواح هست و از اونجاست كه نوبت كرامت پروردگار ميشه و از اون به بعد هم همه جاشون فردوس برين است . نتيجه ي اخلاقي : مي بخور , منبر بسوزان , مردم آزاري نكن , كه با عث عذاب وجدان نشه .

پسوند: كرايسلر يكي از موسيقي‏دانان بزرگ، پس از اجراي يك برنامه، مخاطب يكي از حضار قرار گرفت: آقاي كرايسلر، حاضر بودم نيمي از زندگي خود را بدهم تا بتوانم مثل شما ويلن ‏بزنم! كرايسلر در پاسخ گفت : من هم همين كار را كردم

 

 

رابطه

Fri, 30 Jul 2004

چه ميكنيد با گرماي تابستان و ماه مرداد؟؟ معلومه ديگه حتماً ميفرمائيد كه از گرما خيس عرق هستيم , خوب من هم ميگم خدا را شكر كه شما خيس عرق هستيد!!. چي؟؟ چرا من خدا را شكر كردم؟؟ عرض ميكنم : اخيراً در يك فيلم مستند شايد در شبكه 4 سيما نشان ميدادند كه چند بچه بصورت مادر زادي فاقد غده هاي عرق بودند براي همين نمي توانستند زير نور آفتاب بمانند, چون گرما از بدنشان دفع نميشد و سريع گرمازده ميشدند . براي رفع مشكل اين بچه ها متخصص هاي ناسا براي اين بچه ها لباس ويژه اي از جنس لباس فضانوردها درست نموده بودند با رادياتور آب خنك . خيلي باحاله نه؟؟ اما عرق كردن باحال تره. خوب من هم از زماني كه دچار ضايعه ي نخاعي شدم از نعمت بزرگي بنام عرق كردن كه همه ي آدم ها دارند و قدر اون را نميدانند محروم شدم. بدن بنده اصلاً و ابداً در بيشترين گرماها عرق نميكند و به همين دليل گرما در بدنم ميماند و زود گرمازده ميشوم و پاك از حال ميروم . چاره ي گرما زدگي من (تا روزي كه تمام بدنم مثل شما خيس عرق بشه) چند ساعتي كمپرس آب خنك است

پسآمد: استفاده از سلولهاي جنين‎‎ در درمان فلج : پكن‎‎ ـ پزشكان چيني با استفاده از سلولهاي جنين‎‎ سقط شده فلج و بيماران قطع نخـاع را درمان كردند. به گزارش تلويزيون‎‎ رويترز, پزشكان چينـي در يك جراحي شگفت انگيز بـا اسـتفـاده از سلولهاي جنين سقط شده‎‎ يك آمريكايي26 ساله را كه‎‎ براثر تصادف از نـاحيـه گـردن قـطع نخاع شده‎‎ بود معالجه كردند. اين عمل جراحي‎‎ جـنجـالـي 22 هــزار دلاري سرازير شدن‎‎‎ هزاران نفرازبيماران فـلـج در جهان‎‎‎ به‎‎ سمت بيمارستان پكـن را سبـب شـده است. استفاده‎‎ سلول هاي جنين‎‎ به عنوان موضـوعـي ضد اخلاقي مورد انتقاد است. كارشناسان‎‎ هشـدار دادنـد, بـرخـي از ايـن سلول‎‎ها ممكن است مضر يـا نـاقـل ويـروس باشند . با تشكر از بنده ي خدا براي ارسال لينك اين مطلب

 

برنامه ريزي ذهن

Fri, 13 Aug 2004

چند روزي وبلاگ به دليل كمبود فضا خراب بود كه بايد ببخشيد، در ضمن بينهات تشكر از نويد خان عزيز براي روبه راه كردن دوباره ي اينجا و بهره مند نمودن بنده از حاصل دست رنج خودش.

تا حالا حتما زياد شنيديد كه اگر 40 بار فلان دعا را بخوانيد حاجت روا خواهيد شد يا اينكه اگر 40 بار فلان رفتار را انجام بدهيد، فلان اتفاق ميافته و...... . اين گفته ها تا حد زيادي درست است دليل اون را هم خدمت تان عرض ميكنم : حتما خيلي آدم ها را ديديد و يا وبلاگ هايي را خوانده ايد كه پر از افسردگي است و اون افراد هميشه در حال شكوه و گلايه از زمين و زمان هستند و اين افراد هر روز هم بيشتر از پيش دل تنگ و گلايه مند از همه چيز ميشوند . آدم هايي هم درست برعكس اين افراد هستند , اونها بيشتر شاد هستند و بيشتر شادي هاي زندگي شان را مي بينند و اونها را بزرگ ميكنند و هر روز هم به حس رضايتشان افزوده ميشه مثل بنفشه خانم كه وبلاگ ش پر از عشق و اميد و شورِ شيرين به زندگي است. البته اگر بنفشه خانم هم 40 روز از غم و غصه هاش بنويسه ديگه افسرده ميشه و ديگه به سادگي نمي تونه به شادي و لذت هاي زندگيش فكر كند. نوشتن 40 بار در40 روز از هر چيز و هر خواستي باعث ميشه كه ضمير ناخودآگاه ما نسبت به اون مطلب برنامه ريزي بشه و بقول معروف اون مطلب براي ذهن ملكه بشه، بيخودي كه قديم ها معلم ها جريمه نميدادن و بچه ها هم رج ميزدن. اگر هم مطالب نوشته شده در معرض ديد عموم باشد تاثير اون نوشته ها صد برابر ميشه، و اين خاصيت وبلاگ ها است نويسنده هرچي كه بنويسه در آن غرق ميشه حالا چه غم باشه چه شادي. اگه دوست دارين يه بار امتحان كنيد و ما را هم از نتيجه خبر دار كنيد

پيآمد:ابراهام لينكلن گفته است: اغلب مردم تقريباً به همان اندازه شاد هستند كه ذهن خود را براي آن مهيا كرده‏اند. نورمن ولنينت پيل، مردي كه براي اولين بار اصطلاح تفكر مثبت را به كار برد اين مطلب را اين‏گونه بيان كرده است: هم آناني كه خود را ناتوان مي‏دانند درست ‏مي‏انديشند و هم آن ديگراني كه خويشتن را توانا مي‏انگارند!

 

 

راز جواني

Fri, 20 Aug 2004

شما از كدام دست آدم ها هستيد: اونهايي كه كم آب مينوشند؟؟ يا اونهايي كه زياد آب مينوشند؟؟ اگر زياد آب بنوشيد پوست جوان و با طراوت و بدن سلامتي خواهيد داشت. همه ي متخصص ها راز سلامتي و جواني را در آب نوشيدن زياد ميدانند. من كه هرچي آب ميخورم سير نميشم و چقدر خوشمزه و گوارا است اين آب بي رنگ و بو. حداقل ساعتي يك ليوان آب بنوشيد تا هميشه پوستي زيبا و عاري از هر گونه چين و چروك داشته باشيد.

ميزان خوشبختي

Fri, 27 Aug 2004

در سرزمين هاي مختلف و در تمام دنيا ، همه انسان ها در يك چيز شبيه به هم هستند و آن اينكه ؛ همه آنها به نوعي در جستجوي شادي و خوشبختي هستند و در واقع به آن نياز دارند . و احساس رضايت چيزي است كه همواره مورد آرزوي همه ما مي باشد . ميزان خوشبختي در شما كاملا دراختيار خودتان است . و اين يك ادعا نيست !!. آبراهام لينكلن گفته است : هر انساني درست همان قدر خوشبخت خواهد بود كه اراده كند خوشبخت باشد. بنابر گفته دكتر مارتين سليگمان ، يكي از روان شناسان معتبر و نويسنده كتاب «خوشبختي حقيقي» ميزان حس خوشبختي در انسان به سه عامل بستگي دارد :1- ذات شما 2- موقعيت شما 3- ميزان تسلط شما ، كه از اهميت بيشتري برخوردار است ، زيرا از لحاظ علمي ثابت شده كه شما مي توانيد از طريق اعمال و افكار خود احساس خوشبختي را در خود افزايش دهيد . سليگمان مي گويد : شما مي توانيد ميزان احساس خود از خوشبختي را در اختيار داشته باشيد و آن را كنترل كنيد و از طريق سه راه كار :1- شكر گزاري 2- گذشت 3- بخششو انجام آن چه كه به آن تمايل داريد ؛ اين حس را در خود افزايش دهيد : ممكن است اين عوامل به نظر بي معنا بيايد ، ولي وقتي آموختيد كه متفاوت بيانديشيد و عمل كنيد ، اين ها نيز موثر خواهند بود . اگر همواره بر حس ميزان انتظار خود براي خوشبختي مسلط باشيد و به آن جهت دهيد مي توانيد به هر ميزان كه بخواهيد احساس خوشبختي كنيد . سه راه كاري كه قبلا اشاره شد مي تواند در تحقق اين امر نتيجه بخش باشد و بايد كه هركس آن را جزيي از زندگي خود قرار دهد تا به تنيجه مطلوب برسد . براي اينكه اين مطلب طولاني و خسته كننده نشود توضيح سه راه كار براي هفته بعد .

پايانه: مي خواهيد بدانيد شما داراي چه شخصيتي هستيد !!!؟

گروه خوني O : افرادي سالم تر ، داراي هدفي مشخص و انديشمند هستند, بيش از ديگران حسود و مقام طلبند . پر حرف اند , ولي سياستمداران وزيران و ورزشكاران خوبي هستند .

دكتر , پوست , مو , زيبايي و متخصص ليزر درماني با كلي سئوال و جواب مفيد

 

 

راهكار خوشبختي 1

Fri, 03 Sep 2004

شكرگزاري از پرودگار براي رسيدن به موفقيت و وفور نعمت اهميت دارد اين كار بسيار ساده و در عين حال بسيار موثر است . حتي در شرايط بسيار بد و ناگوار هم چيزي وجود دارد كه به خاطر آن بايد خدا را شاكر باشيم شما مي توانيد با فكر كردن درباره چيزهايي كه به خاطر آن ها شاكر خداوند هستيد و نوشتن آن ها و يا تكرارشان با صداي بلند اين عادت فوق العاده را در خود پديد آوريد اين كار به سادگي تهيه يك فهرست از عواملي است كه در طول روز شما را سرحال و دلگرم مي كنند با مراجعه به مطالب بخش تشكر و قدرداني در مجلات مي توانيد مواردي را كه در مورد شما نيز صدق مي كنند جمع آوري كنيد وقتي شما هرروز و در جريان كارهاي خود خداوند را شاكر باشيد حس خوشبيني در شما به رضايت و خشنودي پايدار تبديل خواهدشد پسينه: مي خواهيد بدانيد شما داراي چه شخصيتي هستيد!!!؟

گروه خوني A: افراد آرام ، منظم ، مطيع قانون و قاعده و بدون اعمال خشونت هستند , انعطاف ناپذير ، تودار ، خودخواه و مشكل پسندند. اين افراد براي كارهاي حسابداري ، هرگونه امور اقتصادي ، مالي ، كامپيوتر و مهندسي شايستگي دارند.

 

 

راهكار خوشبختي 2

Fri, 10 Sep 2004

 گذشت و بخشش از عوامل بسيار موثر در راه احساس خوشبختي و رضايت قلبي هستند, بسياري از افراد متوجه نيستند كه با گذشت نكردن چه چيزهايي را از دست مي دهند و در مقابل؛ با بخشش خود و يا ديگران چه چيزهايي عايدشان مي شود. راهكاري كه دراين راستا به كار مي گيريم اين است: اسامي كساني را كه حس مي كنيم به نحوي به ما صدمه زده اند و يا ما را نا اميد كرده اند به صورت ليستي درمي آوريم و بعد از آنها به خاطر آن چه در نهايت توان و آگاهيشان در مورد ما انجام داده اند عمداً تشكر مي كنيم. بهترين كار اين است كه از افرادي كه به ما نزديك تر هستند شروع كنيم. اجازه ندهيد سوء تفاهم ها شما را از رسيدن به روياهاتان بازدارد. ممكن است تجربه دشواري براي شما باشد ولي آن چه مسلم است باگذشت نكردن چيزي عايد شما نمي شود. عادت به گذشت و بخشش زماني در شما پديد مي آيد كه به خود بقبولانيد كه شما و يا ديگران نهايت تلاش خود را كرده ايد. بعد از آن نوبت به حذف «بايدها» مي رسد يعني آنچه فكر مي كنيد بايد مي كرديد و نكرده ايد، اين بايدها قضاوت هاي منفي هستند كه اغلب احساسات منفي و نارضايتي ها را به دنبال دارند. ته‌بندي: ميخواهيد بدانيد شما داراي چه شخصيتي هستيد!!!؟ گروه خوني B: مردماني رك و سريع الهجه ، حساس و در عين حال داراي پشتكار هستند. ناشكيبا، غيرقابل پيش بيني و در كارهايي كه مورد علاقه آنهاست تنبل اند, اين افراد دهانشان چفت و بست نخواهد داشت و نمي شود اسرار و كارهاي محرمانه را با آنها در ميان گذاشت. اين افراد شايسته روزنامه نگاري و نويسندگي، هنر و كارهاي فكري هستند راهكار

 

خوشبختي 3

Fri, 17 Sep 2004

آن گونه كه دوست داريد زندگي كنيد: خوشبخت ترين افراد كساني هستند كه كارهايي را كه دوست دارند انجام مي دهند وقتي شما اعتماد به نفس لازم را براي انجام آن چه براي تان مقدر شده است داشته باشيد قدرتي خواهيد يافت كه به واسطه آن مي توانيد بر مشكلات خود غلبه كنيد جيمز ميشنر مي گويد: زندگي سفري است كه انسان ها طي مي كنند تا خود را بيابند اگر در اين راه با شكست مواجه شوند، مهم نيست چيزهاي ديگري خواهند يافت شما در درون خود داراي نيروهاي ذاتي هستيد كه هرگاه در جهت رشد و بالندگي آنها گام برمي داريد حس خواهيد كرد كه همگام با زندگي پيش ميرويد شما خوشبختي خود را در كمك به ديگران براي يافتن خوشبختي شان خواهيد يافت و با انجام آن چه كه به آن عشق مي ورزيد اين كار را به بهترين وجه، ممكن مي سازيد شما مي توانيد بر حس خوشبختي خود مسلط باشيد و با شكرگزاري و گذشت و بخشش خود و ديگران و نيز انجام كارهاي مورد علاقه تان خوشبخت تر زندگي كنيد. اين راهكارها را دنبال كنيد تا بيشتر احساس خوشبختي كنيد. هيچ يك از اين راه ها براي شما خرجي نخواهد داشت ولي ارزش يك بار امتحان كردن را دارند و همان امتحان يكباره آنها شما را به درجه بالايي از خوشبختي مي رساند.

پيوست: مي خواهيدبدانيد شما داراي چه شخصيتي هستيد!!!؟ گروه خوني AB: افرادي منطقي، حسابگر، امين و رو راستند, سازمانده، مطيع و در عين حال نيرومند هستند, اين افراد به آساني كسي را نمي بخشند، گاهي خشمگين مي شوند و اغماض را دوست ندارند, محافظه كارند و نمي شود آنها را به راحتي شناخت, اين افراد براي مديريت، قضاوت، نمايندگي، كارگري و كارفرمايي هردو مناسبند.

 

 

مهر

Fri, 24 Sep 2004

تابستان هم گذشت, به سرعت برق و باد, مثل بقيه ي عمر پاييز و اول مهر شده و مدرسه ها باز شدن مبارك اونهايي باشه كه مدرسه رفتن را دوست دارن من كه هيچ وقت مدرسه رفتن را دوست نداشتم چون اصلا نميدانستم چرا بايد وقت خودم را به سيخ و ميخ نشستن سر كلاس بگذرنم صبح با زور از خواب ناز بلند ميشدم و با اجبار ميرفتم مدرسه انگار دارم ميرم زندان و شكنجه گاه همينطور هم بود, چون اصلا تكليف انجام نميدادم معلم ها هم تمام مشكلات خود را با تنبيه امثال من حل ميكردند يه بار به دليل برف بازي اونقدر چوب خوردم كه انگشت دستم در رفت از مدرسه كه خلاص ميشديم انگاري بال در مياورديم اونقدر تو كوچه بازي ميكرديم تا شب پدرم با پس گردني مي بردمان خانه اول مهر با عزا ميرفتيم مدرسه تا شايد يه روزي اول تابستان بشه و از دست معلم ها و شر درس و مدرسه خلاص بشيم من هنوز هم شب ها خواب مدرسه رفتنم را مي بينم از بخت نا مراد سنبه ي خانواده پر زور شده كه دوباره من را بفرستند مدرسه من طي 11 سال گذشته در مقابل اين خواست نامشروع خانواده مقاومت كردم اميدوارم كه باز هم بتوانم مقاومت كنم. پاپوش: اين آدرس بخش فارسي راديو ژاپن است, ميتونيد به برنامه هاي اونها گوش بديد. برنامه ي برگ سبزش هر هفته مسابقه و جايزه هم داره , امتحانش ضرر نداره , جايزشون حتمي است.

اگر كسي را طالب ماهيگيري ميشناختيد خبرش بديد وبلاگ زير را تازه راه انداختم

ماهيگيري

 

 

و اما عشق

Fri, 01 Oct 2004

رسمه زمانه اين بوده كه تا آدمها چيزي را از دست ندهند ارزش اون را نميفهمند آدم ها تو زندگي چيزهاي عزيز زيادي, با نام هاي مختلف دارند كه معمولا هم اونها به چشم نميان دقيقا مثل پلك چشم, اونقدر به آدم نزديك هست كه آدم هيچ وقت نميتونه ببيندش. اما وقتي كه آدم اون چيز عزيز را از دست بده تازه ميفهمه كه چه عشق بزرگي را از دست داده و چقدر بدون اون عشق تنها و ................... من هم مثل خيلي ها مال باخته هستم و بزرگترين عشق زندگيم را از دست دادم عشق پاكي كه خداي بزرگ و مهربان با سخاوت تمام به من بخشيده بود عشقي كه يك لحظه من را تنها نميگذاشت توي وجودم بود, توي نگاهم بود, توي نفسم بود هم قدمم بود و هيچ جا من را تنها نميگذاشت, توي رخت خواب توي كوچه, توي خيابون, توي مدرسه, توي كوه و توي دريا و حتي در حمام و استخر هم هميشه همراه من بود. من ساده هيچ وقت اونطور كه بايد وجود عزيز اون را درك نكردم گاهي اوقات كمي برام ناز ميكرد من هم اون موقع ها شعور حسابي نداشتم و معمولا نسبت به اون بي توجه بودم. من ساده نمي فهميدمش فكر ميكردم كه: چون هست هميشه خواهد بود اما اوضاع اونطوري نموند كه من فكر ميكردم يه روز صبح زود با چند اخطار قبلي كه من نسبت به اونها بي توجهي كردم از وجودم كنده شد و به سرعت برق رفت و من را ترك كرد الان 11 سال است كه من زندگي بدون اون عشق بزرگ خدايي را تجربه ميكنم تو اين مدت زندگي بي اون برام خيلي سخت بوده, اما اميد باز گشت اون لحظه اي در دلم كم رنگ نشده, الان قدر اون را خوب ميدانم و خودم را آماده كردم براي اونكه اون برگرده و من او را در آغوش بكشم و دوباره زندگي را با او :=)>سلامتي) تجربه كنم. پاورقي: آقاي نوري در تفسير عشق مي گويد: عشق، حركت آفرين است. عشق تمام توجه عاشق را به طرف معشوق متمركز مي كند و عاشق بدون توجه به غير معشوق، به سمت او حركتي مجنون وار مي كند. بركنار از مثبت يا منفي بودن مطلوب و مقصود عاشق، در مقابل، عقل، حركت فرد به سوي خواسته و آرمانش را بر طبق محاسبه و برنامه مشخص كنترل مي كند. من عشق را به سه دسته طبقه بندي مي كنم. عشق عارفانه، عشق فيلسوفانه يا حكيمانه و عشق جاهلانه. عشق فيلسوفانه، آن نوعيست كه با حساب و منطق پيش مي رود. عشق جاهلانه، عشق مادون فيلسوفانه است. اما عشق عارفانه فراتر از عقل است. در عين اين كه ناشي از حسابگري است، از احساس هم نشات مي گيرد. عشق و عقل با هم درمي آميزند . توجه داشته باشيد كه دنيا محل بستن و دل كندن است. كسي كه در مقطعي از زندگي، دلبسته شخصي مي شود، همه آمال و آرزوهاي خود را در رسيدن به آن شخص مي داند. ولي وقتي به وصال او دست يافت، كمبودهاي آن شخص را هم مي بيند و باز به دنبال مطلوب تازه تري مي رود. مگر اين كه اين فرد در تصميم و هدف خود به قطعيت رسيده باشد. در آن صورت كمال غايي خود را يافته و برتر از آن را نمي خواهد. متن كامل گفتگو با آقاي نوري اينجاست

 

 

ديگران چه ميگويند

Fri, 08 Oct 2004

اگر روزي روزگاري در پاركي خيابوني ماشيني جايي, كسي را ديديند كه يه لوله ي پلاستيكي از كنار شلوارش آويزان است كه به اونطرف اون لوله يه كيسه وصل است و اون آدم هي داره با دم و دستگاه ميان تنه اش ور ميره خيلي تعجب نكنيد !؟؟! افرادي كه كنترل ارادي بدن خود به هر دليلي از دست ميدهند براي دفع ادرار مجبور هستند كه يا از سوند هاي موقت هر 6 يا 8 ساعت يكبار استفاده كنند يا از سوند هاي فولي (ثابت) كه هفته به هفته عوض ميشود استفاده كنند. تا اينجا براي آقايان و خانم ها مشترك بود. آقايان اگر خروج غير ارادي ادرار را از مجرا داشته باشند مي توانند از وسيله اي خارجي براي دفع ادرار استفاده كنند كه نام آن كاندم است .اين وسيله مثل همان كاندوم هاي پيشگيري استفاده ميشود با اين تفاوت كه: نوك اين وسيله سوراخي دارد كه با لوله اي لاستيكي به كيسه اي براي جمع شدن ادرار وصل ميشود. كساني كه از كاندم استفاده ميكنند معمولا گرفتار بزرگي مثانه ميشوند, كه پزشكان براي درمان آن جراحي را تجويز ميكنند، ولي اگر فرد مشكل دار چند ماه مدام از سوند فولي استفاده كند حتما اين مشكل بدون نياز به جراحي رفع ميشود. بنده براي دفع ادرار بيشتر راغب هستم تا از كاندم استفاده كنم هرچند كه به دليل عمل هاي جراحي زيادي كه روي مثانه ام انجام شده ادرار به سختي تخليه ميشود و بنده حتما بايد از تحريك نقاط حساس دور مثانه براي باز شدن دريچه ي غير ارادي اسپنكتر مثانه و تخليه ي آن كمك بگيرم بنده وقتي كه احساس ميكنم كه مثانه ام دارد مشكل دار ميشود براي پيشگيري از بزرگ شدن مثانه 2 هفته اي از سوند فولي استفاده ميكنم تا مثانه ام استراحتي نموده باشد. افرادي كه از كاندوم براي دفع ادرار استفاده ميكنند راه هاي گوناگوني براي تحريك مثانه و باز شدن اسپنكتر غير ارادي مثانه دارند. بعضي ها ضربه ميزنند، بعضي بدن خود را روي ويلچير تكان ميدهند، بعضي از حوله ي گرم استفاده ميكنند و بعضي ها هم مثل من از قلقلك دادن نقاط حساسي كه به تجربه بدست آورده ام كمك ميگيرند. من وقتي جايي باشم كه كسي باشه خيلي مواظب هستم كه كسي متوجه تحريكات من روي مثانه ام نشود ولي هميشه ميدانم كه چشم هايي هستند كه دارند آدم را مي بينند، اون موقع ها حتماً اون آدم ها ميگن: اه اه اه، عجب آدم ناجور و ضايعي، يارو خجالت نميكشه، روي ويلچير و توي كوچه و خيابون و در ملع عام داره با خودش ورميره تا خودش را تخليه كنه!!؟؟ بيچاره من و اونها ؟؟ هر دو حق داريم!!. اميدوارم كه چشم كسي به اين آدم ها و اين كارهاي ناجور اونها نياوفتد پسرفت: ببينيد يه پنجره و يه گلدان و يه گربه و يه ليوان شراب خوري و يه جوراب ميتونن چه تصويري را متصور بشن

 

 

دليل تاخير بنده

Fri, 22 Oct 2004

با سلام و عرض پوزش براي تاخيري كه داشتم. و اما علت تاخير اين بود كه: قبل از گذاشتن مطلب قبل داخل وبلاگ يه هفته اي بود كه كامپيوترما يك ضرب روشن نميشد و براي روشن شدن آن بايد دو 3 بار اون را ريست ميكرديم تا كامپيوتر روشن بشود و ويندوز بالا بياد خلاصه صبح جمعه اي كه مطلب قبل را خواستم بگذارم توي وبلاگ هر كار كردم ديگه كامپيوتر روشن نشد كه نشد، ظهر كه داداشم آمد خانه با كلي ور رفتن بالاخره براي آخرين بار روشنش كرد و گفت كه شايد كامپيوتر ويروسي شده و ميخواهد فرمتش كند، من هم قبل فرمت سريع پريدم رو ويلچير و مطلب ديگران چه ميگويند را گذاشتم داخل وبلاگ. از جمعه عصر به بعد كامپيوتره ديگه اصلا و ابدا روشن نشد كه نشد خلاصه برادر گرامي از روز شنبه تا چند شنبه كيس محترم را بردند خيابان و تعميرگاه گرداني، جالب اين بود كه هيچ جا ايرادي پيدا نكردند و كامپيوتر در تميرگاه ها در كمال احترام روشن ميشده بالا خره برادرم در كمال نا خرسندي نشست و كيس را باز كرد و تمام قطعه ها را از هم جدا كرد و پي برد كه 2 خازن مادر برد برق زيادي خرده اند و از شدت گرما چاق شده اند پس مادر برد را به كلنيك برد جهت خازن درماني.

 

سردي كردن من

Fri, 29 Oct 2004

در مطلب قبلي گفته بودم كه به دليل اونكه سرديم كرده بود كمي ناخوش شده بودم جريان از اين قرار بود: صبح كه از خواب بيدار شدم احساس كردم تمام بدنم مثل كساني كه آمفولانزا ميگيرند درد ميكنه، اول فكر كردم كه آمفولانزا گرفتم، كمي كه گذشت لرزم هم گرفت علائم آمفلانزا تكميل شده بود، چند تا قرص انداختم سرماخوردگي و مسكن خوردم تا ببينم نتيجه چيميشه. ظهر وقتي كه نهار ميخوردم با هر قاشق سالادي كه ميخوردم حالت تهوع بهم دست ميداد، با خودم گفتم كه حتما سرديم كرده هرچي كه ميگذشت حالت تهوع شديد تر ميشد. چون قبلا هم سابقه ي اين اتفاق و حالت ها را داشتم به مادرم گفتم كه 2 تا ليوان آب نبات داغ برام درست كنه و بياره تا بخورم (بهترين دواي كسي كه سرديش كرده همين آب نبات داغ است، عكس اين نبات داغ را حتما ببينيد). قبلا ها كه اينطوري ميشدم بعد از خوردن آب نبات داغ گلاب به روتون هرچي كه توي معده ام بود بالا مياوردم و مشكلم كلا برطرف ميشد اما اينبار مثل هميشه نبود كه نبود . دلم دردي گرفته بود كه نگو و نپرس، انگار باد يه توپ بسكتبال توي دلم بود، حالت تهوع هم همش با هام بود، لرز هم كرده بودم و دندان هايم تليك تليك بهم ميخورد. از هر قرص هيوسين و قرص ضد باد و مسكن و سرماخوردگي دو 3 تا خوردم و شب را تا صبح لرزيدم و بيدار بودم و توي چرت هايي كه ميزدم هذيان ميديدم . خلاصه كه فرداش هم هنوز خوب نشده بودم تا اينكه براي اجابت مزاج نشستم روي سياه چاله و رفتم توالت، توي اون اوضاع احوال ناجور عمده ترين علامت سردي كردن هم خودش را نشان داد = آب دهانم بشدت ترشح ميشد و انگاري كه يك مشت نمك هم ريخته بودن توي دهانم، من همينطوري معموليش كه ميرم توالت روبه موت ميشم اين دفه ديگه موت در موت بود. اما بعد رفع حاجت ديگه اون حالت هاي بد تهوع و دل درد و لرز را نداشتم. پسوند: فرصت‏ها و شانس‏ها اغلب در بطن مشكلات و گرفتاريها پنهان‏هستند. آلبرت انيشتين‏

 

 

پرنده ي كوچك خوشبخت

Fri, 05 Nov 2004

ما ايراني ها عجب مخلوقاتي هستيم وقتي ميخواهيم به كسي بد بگيم به او ميگيم حيوان وقتي هم كه دلمان براي كسي ميسوزه به او ميگيم حيواني همه ي مسلمانان دنيا ماه رمضان را جشن ميگيرن و شادي ميكنند بخصوص شبهاي قدر اين هم ماه رمضان ايراني و عبادت ايراني و اسلام ناب محمدي ايراني اين سريال هاي ماه رمضاني را مي بينيد؟ سريال شبكه 3 كمدي و جالب تر است دختر كوچيكه ي ماشالله خان سحر شاگرد خواهر بزرگ من است. آخه خواهر بزرگ من آموزگار كلاس دوم ابتدايي است. (كاشكي من هم آموزگار دختر بزرگه بودم). ماشالله خان اينا يه جفت پرندهي كوچك دارند (فنج) من هم يه مدت 2 جفت از اونها را كنار تخت خودم داشتم من هر روز حداقل 2، 3 ساعت به اونها نگاه ميكردم بنظر من اين پرنده هاي كوچولو و بسيار بسيار زيبا و دوست داشتني و بسيار ارزان قيمت ميتونن آموزگار: كار و زندگي و عشق براي همه ي آدم ها باشند يكي از محسنات نگهداري اين پرنده ها اين است كه آدم ميتونه بعد مدتي فرزندان پرنده هايش را بعنوان هديه به دوستان و آشنايانش بدهد، آخه اين پرنده هاي زيبا و كوچولو مرتب توليد مثل ميكنند و هر ماه 5 تخم مرغ نقلي ميگذارند كه آنها را به پنج جوجه ي زيبا تبديل ميكنند يكي ديگر از محسنات داشتن اين پرنده ها در خانه ي صاحب بچه ي كوچك اين است كه: وقتي كه بچه هاي كوچيك جوجه دادن پرنده ها را تماشا ميكنند پاسخ مناسبي براي سئوال خود پيدا ميكنند كه: بچه ها از كجا ميان دانشمندان علم روانشناسي يكي از بهترين راه هاي تربيت جنسي بچه هاي كوچك را تماشاي توليد مثل حيوانات ميدانند پسآمد: از وب سايت بي بي سي ديدن كنيد كه پر از مطالب جالب است: گفتگو با مريم حيدر زاده و و آدرس ايميل او، درباره ي دي جي مريم خواننده ي ترانه‌ي: يه يه، عكسهاي عروسي ليلا فروهر، در باره ي فيلم كورش كبير و كلي عكس و مطلب جالب ديگه

 

مدل موي مد

Fri, 12 Nov 2004

سلام , عيد فطر جميع مسلمين دنيا مبارك باد,بادك

از روزي كه من زمين گير شدم مرتب موهاي سرم را با ماشين از ته ميزدم چون اينطوري آدم خيلي راحت است. اين روند ادامه داشت تا دو سال پيش كه دوست صميميم كه چند سالي است به خارج از كشور مهاجرت كرده يه عكس از خودش (از انگليس) برام فرستاد, از ديدن اون عكس كلي خوشحال شدم ولي به موهاي بلند دوستم حسوديم شد و داستان به اون انجاميد كه من هم تصميم گرفتم كه موهام را بلند كنم تا بجاي جاروبرقي سشوار به سرم بزنم!! آخه طي دوران معلوليتم, بعد اصلاح يا بهتر بگم بعد ماشين كردن سرم توسط برادرم براي جمع كردن خرده موهاي سرم يه جاروبرقي مفصل به كله ي مباركم مي كشيدم طي 2 سال گذشته كه من موهايم را از ته نزدم و مثل خيلي از پسر هاي اين روزگار موهايم را حسابي بلند كرده بودم كلي با موهاي بلندم مشكل داشتم موهام حمام رفتن را برام خيلي خسته كننده و عذاب آور كرده بود و مجبور بودم كه بعد استحمام براي خشك نمودن موهام حتما از سشوار استفاده كنم. تا اينجا كه خيلي بد نبود, اما از همه بدتر موقع خواب بود كه موهام دور گردن و گوشم را مي خورد و نمي گذاشت راحت باشم. حالا از مشكل پسنديم و سخت گيريم در مورد انتخاب كش مو و تل نميگم. خلاصه تمام سختي هاي مو داري باعث شده بود كه دلم لك بزنه براي يه جاروبرقي مفصل كه اول همين هفته ي گذشته رفتم زير ماشين اصلاح برادر عزيزم و بجز 2 سانت از موهايم بقيه را زد و ريخت توي سطلي كه جلوي روم بود. گفتن نداره كه حمام بعد اصلاح كلي راحت بود و كلي هم بهم حال داد اگه بگم جاي شما خالي بود شايد خيلي مناسب نباشه و دوستان اين موضوع را ربط بدن به جريان نبات داغ و دختر آقا ماشالله, پس ميگم دوستان بجاي ما آخ كه حالا چقدر احساس راحتي و سبكي ميكنم, چون موهاي كوتاه من تو حمام يه سوته شسته ميشه و بعد از حمام با يه نيمچه حوله خشك ميشه. در فوائيد جاروبرقي به سر كشيدن يه دوستي مي گفت : جاروبرقي خيلي هم براي سر مفيد است, چون ميتونه آدم را از شر افكار دگوري بگوري خلاص كنه. پيآمد: امن ترين و زلزله خيز ترين نقاط تهران اعلام شد! جهت اطلاع بيشتر از خطر گسلهای تهران اين مطلب را نيز مطالعه نماييد

 

 

اكابر سالي واحدي

Fri, 19 Nov 2004

آدم از كي ميتونه توقع راستي داشته باشه وقتي كه نظام آموزش و پرورش ما بر اساس چاخان است. مگه نميگن نظام آموزشي: سالي، واحدي . يعني اينكه آدم در طي يك سال فقط يك واحد درس بخواند. با توجه به اين مطلب داداشم سرم را گول ماليد كه: بيا ادامه تحصيل بده اصلا سخت نيست تو ميتوني و..... . دادشم به من گفت كه: اسمت را در كلاس اكابر سالي واحدي مينويسي و غير حضوري درس ها را مي خواني و ميري امتحان ميدي. از شما چه پنهان من هم با خيال اينكه: سالي، واحدي درس خواهم خواند خام شدم و قبول كردم كه ادامه تحصيل بدهم. داداشم كه كتاب هاي اكابر را كه گرفت و آورد ديدم كه چقدر چيز بلد نيستم. با خودم گفتم اشكال نداره حالا من سال ها وقت دارم و هر سال واحدي از اين درس ها را ميخوانم و امتحان ميدهم و قبول ميشوم. پري روز كه داداشم آمد خانه گفت كه براي دست گرمي اول كار 10 واحد درس داري كه بايد در نصف سال بخواني و (در دي ماه) امتحان بدي. اين يعني سالي 20 واحدي. سالي واحدي كجا و سالي 20 واحدي كجا. آخه من كه كامپيوتر نيستم. اينطوري فكر ميكنم بهتر باشه كه يا هرچه زودتر ترك تحصيل كنم يا حداقلش اينكه بايد خاله بازي اينترنتي را به حداقل برسانم، پيشنهاد شما چيه؟؟ پسينه: روزنامه ي همشهري پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۳ را خوانديد من توش بودم هآاااااا:-))

 

 

ويلچير روي رمپ يا پله

Fri, 26 Nov 2004

يكي از بزرگترين مشكلات و موانع براي همه ي افراد كم توان و معلول عصا كش و ويلچر نشين پله است. كساني كه خيلي به فكر ويلچر نشين‌ها بوده اند، قسمتي از پله‌هايشان را تبديل به سطح شيب دار نمودنده اند!؟؟ معمولا تمام بچه هايي كه چشمشان به اين سطوح شيب دار كه براي بالا رفتن و پايين آمدن ويلچر معلولان ساخته شده ميافتد، نمي‌توانند از خير سرسره بازي روي اين سطوح بگذرند. البته ايراد به بچه ها نيست كه چرا با اين سطحي كه قرار بوده كمك حال معلولان باشد بازي مي كنند، چرا كه شيب تند اين سطوح به هيچ كاري جز بازيچه بودن نميآيند. من يقين دارم آدم‌هاي سالم و بي‌مشكل جسماني هم بسادگي نميتوانند روي اين سطوح راه بروند !! چه برسد به آنكه بخواهند ويلچر كش يه آدم ويلچر نشين هم باشند. البته از صاحبان خير انديش مكانهايي كه داراي اين سطوح شيب دار هستند توقعي هم نيست كه بيايند و با طولاني نمودن شيب از شدت آن بكاهند. پس چه بايد كرد؟؟ بهترين و ساده ترين راه صعود و فرود از بلندي همان پله ها ميباشد. حتي يك خانم كم توان هم ميتواند به تنهايي يك معلول ويلچري را از 4 ، 5 پله معمولي به سادگي بالا يا پايين ببرد، فقط بايد راه كار را دانست. كساني كه براي اولين بار بخواهند با ايده و فكر خود فردي ويلچر نشين را از پله هايي بالا يا پايين ببرند دقيقا برعكس آن كاري را ميكنند كه بايد انجام بدهند و با اين كار فشار و سختي زيادي را به خود و شرمندگي بيش از حدي را به معلول تحميل ميكند. براي بالا بردن يه ويلچري از پله شخص كمك كننده و شخص ويلچري بايد هم جهت هم باشند و هر دو بايد پشت به پل‌ها داشته باشند، شخص كمك كننده دسته هاي ويلچر در دست ميگيرد و همانطور كه پشت به پله‌ها دارد از پله‌ي اول بالا ميرود و هر دو پاي خود را روي پله كنار هم محكم ميكند، آنگاه ويلچر را به طرف بالا و روي پله‌اي كه خود هست ميكشد، پس از مستقر نمودن ويلچر فرد كمك كننده يك پله‌ي ديگر را مثل قبل بالا ميرود و دوياره مثل قبل ويلچر را بالا ميكشد. و اين روند ادامه پيدا ميكند تا بالاي پله‌ها . براي پايين آمدن از پله‌ها هم تقريبا همين روند است البته كمي برعكس، راه كار چنين است: شخص كمك كننده و شخص ويلچري بايد هم جهت هم باشند و هر دو بايد رو به پله‌ها داشته باشند، شخص كمك كننده بايد پشت سر فرد ويلچر نشين باشد و دسته هاي ويلچر در دست بگيرد، شخص كمك كننده ابتدا ويلچر را يك پله پايين ميبرد سپس خود يك پله پايين ميرود و هر دو پاي خود را روي پله‌ي پايين مستقر ميكند دوباره ويلچر را يك پله پايين ميبرد و باز خود يك پله پايين ميرود و تا انتهاي پله‌ها همين روند ادامه خواهد داشت. من نميخواهم بگويم كه بالا و پايين بردن ويلچر روي پله به سادگي آب خوردن است كشيدن باري اضافه سخت است حتي اگر فوت و فن كار را هم جهت سهولت كار آدم بلد باشد پايانه: در اعتراض به عمل مجله نشنال جيوگرافي در ناميدن خليج فارس با نام خليج عربي وبلاگ نويسپ‌ها و اينترنتي ها قرار گذاشتند كه در وبلاگ‌هاي خود لينكي جعلي براي وبلاگ خود بسازند با نام خليج عربي تا هركس كه در اينترنت سرچ كرد به وبلاگي ايراني برود و كنف شود . اينطوري :خليخ العربي khalij al arabi - Arabian Gulf

 

 

صداي بنده و جريانات داوينچي

Fri, 03 Dec 2004

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست "نيكي"را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل آرماني اش را پيدا كند. روزي دريك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود، اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد. وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم‌، زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم! "مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند." صداي بنده در گفتگو با راديو فردا به مناسبت روز جهاني معلولان

 

 

كسالت و ويروس

Fri, 10 Dec 2004

گرماي تابستان و گرماي زيادي در زمستان، تاريكي بخصوص در زمستان خواب زياد، بي تحركي، بي كاري و فكر كردن به چيزهايي كه واقيت ندارند و البته ممكنه كه هيچ وقت هم واقعيت نشن مواردي هستند كه مي توانند باعث كسالت و افسردگي بشوند، بهترين راه خروج از كسالت كه من تجربش كردم دوش گرفتن است. چون كامپيوتر ما متعلق به عصر مرادبرقي است من نمي‌گذاشتم داداشم آنتي ويروس روي كامپيوتر بگذاره كه سرعت كم كامپيوتر ورژن آفتابه مون را از ايني كه هست هم كمتر كنه، توي هفته‌هاي گذشته با يه فلاپي ديسكت آلوده كامپيوتر آفتابه خرج لحيم ما گرفتار 3 تا ويروس خفن شد كه توي هر صفحه يكي از خودشون را كپي ميكردن. بعد از اينكه به چند صفحه ميرفتيم اين ويروس ها سرعت كامپيوتر هندلي ما را بشدت كم ميكردن . براي رفع آلودگي داداشم كلي به زحمت افتاد و 2 هفته هر روز و هر شب با كامپيوتر سروكله ميزد . براي رفع ويروس نياز به آنتي ويروس بود اما مشكل اين بود كه آنتي ويروس روي ويندز نصب نميشد . داداشم كامپيوتر را فرمت و اف ديسكش كرد ويندوز 98 ، ميلينيوم ، 2000 ، ايكس پي 2001 و ايكس پي 2004 نصب كرد اما باز هم مشكل داشت. خلاصه اينكه 3 تا سي دي نرم افزار ويروس كش تهيه كرد تا بالاخره مشكل رفع شد. حالا هم روي كامپيوترمان هم آنتي ويروس هست هم فايروال. الان به اين نتيجه رسيدم كه كمي كند شدن سرعت بهتر از دو هفته هنگ كردن مخ است. از داداش گل و با حال و مشديم براي تمام محبت هاي بي‌نهايتش ممنون و سپاس گزارم راستي اگر كامپيوتر شما = پرسسور و رم پر سرعتي داره از ويندوز ايكس پي 2004 غافل نشيد كه خيلي جالب و جذاب تر از قبلي هاش است . ته‌بندي: طولانى‏ترين سفر هم بايك قدم آغاز مى‏شود . لائوتسه.

 

 

فوتبال

Fri, 17 Dec 2004

 يه ضرب المثل انگليسي ميگه : ما هنوز اونقدر پولدار نشديم كه چيز ارزون بخريم منظور اين مثل اينه كه حتما چيزي كه ارزان است يه ككي توي شلوارش هست اين ضرب المثل بسيار دقيق و براي همه ي جوامع صادق است اما كو گوش بصيرت يك نمونه از عمل نكردن به اين ضرب المثل توي كشور ما تبديل به يه معضل فرهنگي به ظاهر لاينحل شده . چه آدم اهل فوتبال باشه چه نباشه از داد و فرياد آدم هاي فوتبالي متوجه ميشه كه استاديوم هاي فوتبال شده محل فحاشي يه مشت آدم بي كار و علاف كه دلشون از زمين و زمان پر است . اين آدم ها با پرداخت 500 تومان مي توانند هم فوتبال نگاه كنن هم به 40 فوتباليست 20 مربي و كادر فني از دو تيم 3 داور و تماشاچي هاي تيم مقابل و خواهر و مادر و برادر و پدر افرادي كه ذكر شد + زمين و زمان فحش بدهند . تا وقتي كه آدم هاي فوتبالي كيفيت را فداي كميت مي كنند بايد اين بي حرمتي ها را تاب بيارند زياد هم شكايت نكنند چرا كه خود كرده را تدبير نيست . وقتي چيزي ارزان شد راحت ميشه حرامش كرد . اگه بليط ورودي استاديوها مثلا حداقل بشه 5000 تومان اون وقت هر آدم بي كار و بي فرهنگي كه دلش گرفت نمي تواند براي خالي كردن عقده هاي رواني خود استاديوم فوتبال را انتخاب كند . كسي كه براي تماشاي فوتبال مبلغ قابل توجهي پول خرج كنه حتما اون فوتبال و اون آدم هاي فوتبالي برايش ارزش داشتند و حداقل براي ضايع نشدن پولي كه خرج نموده رعايت شئونات فرهنگي خود و تمام حاضران آن محل را مي نمايد . گران شدن فوتبال حسن هاي زيادي داره : 1. پاي آدم هاي علاف و بي فرهنگ و عقده مند از استاديوم ها بريده ميشه كه متعاقب آن فحاشي ها و حتك حرمت ها از استاديوم ها برچيده مي شود 2. با بريده شدن پاي آدم هاي بي فرهنگ از استاديوم ها پاي امنيت به استاديوم ها باز ميشه 3. با وجود امنيت و آرامش در استاديوم ها پاي آدم هاي فرهنگي كه مدت هاست با استاديوم ها وداع نموده اند به استاديوم ها باز ميشه 4. در اين صورت شرايط حضور خانواده ها و خانم ها به استاديوم ها فراهم مي شود 5. فوتباليست ها هم در كمال آرامش فقط فوتبال بازي مي كنند من فكر مي كنم كه مشكل فرهنگي فوتبال ما فقط از اين راهي كه عرض شد حل ميشه . خوبه كه حداقل يه نيم فصل اين پيشنهاد بنده عملي بشه اگه جواب داد ادامه پيدا كنه يه پيشنهاد ديگه هم دارم كه خيلي بامزه است : خوبه كه نقل و انتقال فوتباليست ها به تيم هاي مختلف در طول فصل آزاد باشه و براي هر بازي بشه يار كشي كرد !! اينطوري دقيقا ميشه مثل بازي هاي زمان كودكي فرض كنيد : قبل يه بازي آقاي پروين و آقاي .... براي ياركشي به گردو شكستم متوصل بشوند عادل فردوسي پور و مزدك ميرزايي و جواد خياباني و آقاي داد كان:omg اين مطلب را بخوانند.

 

 

 اندر احوالات شب چله

Fri, 24 Dec 2004

سلام. زمستان تان بخير و خوشي باد. شب چله خوش گذشت؟؟ فال گرفتيد؟؟

شب چله اي براي ما اتفاق هاي افتاد كه حافظ با حكمتش نمود :

داستان شب چله ي ما از سر شب شروع شد : سر شبي خواهرم كه خسته و كوفته از سر كار آمده بود و داشت خستگي در مي كرد كمكم كرد كه روي ويلچير بشينم . من هم در پاسخ زحمتي كه برام كشيد فقط تونستم براي او آرزوي كام روايي كنم . خواهرم هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت : روز كام روايي ما روز بهبود توست .ساعت حدود 21 و 30 بود كه تلفن منزل زنگ زد دوستم از آمريكا بود گفت كه به راديو گوش كنيد يه خبر جالبي توش هست. ساعت 22 نشستيم پاي راديو : خبرنگار و گوينده خبر از شيوه ي نويني از درمان نخاع و عصب هاي آسيب ديده با سلول هاي پايه ي جنيني خبر مي داد و مي گفت كه گروه تحقيق و داروسازان درحال آماده شدن براي آزمايش بر روي انسان در سال 2006 هستند . دمشان گرمتر از كوره و راكتور اتمي فعلا خاموش بوشهر باد . خلاصه حدود ساعت 23 بود كه خواستم به رسم معهود شب چله فال بگيرم . خواهرم چادر نمازش را سر كرد و مثل تركان شيرازي شروع به سماع نمود و چون خواهر من بچه ي شيراز است حافظ را به نرگس مست اين ترك شيرازي تن ناز (خواهرم) قسم دادم و حافظ هم پاسخ من را اين چنين داد :

 

هاتفي از گوشه ي ميخانه دوش

گفت ببخشند گنه مي بنوش

لطف الهي بكند كار خويش

مژده ي رحمت برساند سروش

اين خرد خام به ميخانه بر

تا مي لعل آوردش خون به جوش

گرچه وصالش نه به كوشش دهند

هرقدراي دل كه تواني بكوش

لطف خدا بيشتر از جرم ماست

نكته ي سر بسته چه داني خموش

گوش من و حلقه ي گيسوي يار

روي من و خاك در مي فروش

رندي حافظ نه گناهي است صعب

با كرم پادشه عيب پوش

داور دين شاه شجاع آنكه كرد

روح قدس حلقه ي امرش به گوش

اي ملك العرش مرادش بده

وز خطر چشم بدش دار گوش

 

دروغگوي .........

Fri, 31 Dec 2004

هفته ي گذشته 2 گروه مهمان داشتيم همه شان آدم بزرگ بودند و به خيال خودشان آدم حسابي !؟اما يكي از يكي دروغگوتر بودند :thinking؟!؟يه موقع بچه دروغ ميگه قابل گذشته . يه موقع كسي براي شوخي و سرگرم كردن ديگران خالي بندي مي كنه بازهم قابل تحمله اما وقتي آدم بزرگ ها خيلي جدي براي تفاخر و با افتخار :surprise دروغ ميگن چه فكري ميشه در موردش كرد ؟؟

من ياد دوران سربازيم افتادم سرباز كه بودم رو در ورودي كارگاه محل خدمتم خيلي بزرگ نوشته بود :

دروغ گو دروغ نمي گويد مگر به سبب

حقارتي كه در نفسش احساس ميكند .

از پيامبر گرامي اسلام حضرت محمد مصطفي (ص)

 

 

يك ترم گذشت

Fri, 07 Jan 2005

 اون موقع ها كه نوجوان بودم و هنوز تخت روان نشين نشده بودم، مدرسه كه مي رفتم هيچ هدف و ذهنيت درستي از درس خوندن نداشتم، به همين دليل درس خوندن برام جون كندن بود. اون موقع ها من همه چيز را يك جا و با هم مي خواستم، به همين دليل هر چيزي را كه مي خواستم نصفه نيمه بهش رسيدم . توي اين سال هاي معلوليت به اين نتيجه رسيدم كه : آدم بايد تك تك خواسته هاش را دنبال كنه تا وسط راه كم نياره .(تكبير) . توي دو هفته ي گذشته امتحان هاي اكابرستان برگزار شد و من هم رفتم امتحان ها را دركردم . الان اگه درس مي خونم ميدانم كه براي خودم و براي اينكه چيزي ياد گرفته باشم درس مي خونم نه براي نمره و رفع تكليف و ......... توي اين امتحان آخري اكابرستان يكي از ناظم ها به من گفت : حالا چيزي هم مي نويسي يا نه ؟؟ منظورش اين بود كه چيزي بلدي يا كشكي اومدي تا يه نمره اي بهت بدن . من فقط پشت و روي ورقه را نشونش دادم ، يعني اينكه آره بلدم . تماشاي آدم هايي كه ميامدن امتحان بدن ديدني بود : بيشتر جون هاي زير 25 بودن اما يه آقايي بود كه تاكسي داشت و حداقل 69 سال داشت ، يكي ديگه با سمند اومده بود موهاش جو گندمي بود خيلي هم خوش تيپ بود تيپ مدير عامل ها را داشت . يكي ديگه كه من فكر كردم از دبير هاي اونجاست و بهش سلام كردم . شايد حدود 30 نفر بودن كه بالاي 35 سال سن داشتند . يك دنيا سپاس و تشكر از مسئول هاي اكابرستان نظام مافي براي آنكه به من بخاطر شرايط جسمانيم اجازه دادند خارج از سالن اصلي امتحانات و در دفتر اكابرستان به تنهايي امتحان بدم . داداشم كه بيرون منتظر من ميماند مي گفت : يكي كه تو را ديده بود به دوستش مي گفت : كه دم اين پسره گرم ببين چه پارتي كلفتي داره كه تنهايي اينجا ازش امتحان مي گيرن ، حتما پاسخ نامه جولوش مي گذارن جاي سئوال . دست داداشم طلا كه با تمام گرفتاري هاش كلي از وقتش را براي من گذاشت . پاورقي : اجازه ندهيد كه محروميت‏هاى شما، مانع استفاده از نعمت هايتان‏شوند گوينده ناشناس ترميم نخاع در روسيه Fri, 14 Jan 2005 جراحان روسي ادعا كردند كه براي اولين بار در جهان توانسته‌اند به كمك سلولهاي بنيادين مخاط بيني، نخاع به شدت آسيب ديده را ترميم كنند. يك تيم پزشكي از مسكو ادعا كردند كه اين نخستين باري است كه مي‌توان از طريق برقراري ارتباط مجدد ميان بافت‌هاي عصبي نخاعي كه شديدا دچار آسيب ديدگي شده‌ا‌ند به كمك اين سلولها، اين عضو را ترميم كرد. 6 عمل جراحي ابتدايي در اين زمينه موفقيت‌آميز بوده‌اند. اين جراحي‌ها همگي بر روي بيماراني انجام گرفته است كه تصور مي‌شد تا پايان عمر فلج باقي بمانند، اما هم اكنون توانسته‌اند اولين گام‌ها را پس از آسيب‌ديده‌گي نخاعي بردارند. انتظار مي‌رود كه اين بيماران به زودي به زندگي عادي خود بازگردند. تا كنون اعتقاد بر اين بود كه سلولهاي عصبي در بافت نخاع قابليت توليد مجدد و جايگزيني را ندارند، اما پروفسور آندري بريوچوسكي مدعي است كه با اين كشف خلاف اين ادعا را ثابت كرده است. وي سلولهاي بنيادين را از مخاط بيني بيماران تهيه كرده است كه اين بافت‌هاي مخاطي محل مناسب تجمع تعداد زيادي از پايانه‌هاي عصبي هستند. وي مي‌گويد كه تا كنون هيچ كس در جهان اين جراحي را انجام نداده است. نقل خبر از : ایسنا - سرويس بهداشت و درمان - عمومي كد خبر :8310-07179 با تشكر از ويولت عزيز براي ارسال اين مطلب . پاورقي : اول اينكه وبلاگ خودتان را در اين لينكداني ثبت كنيد . دوم اينكه اين پرشن بلاگ پدر كساني را كه ميخواهند براي كسي پيام بگذارند در مياره من كه هفته پيش براي بعضي ها 5 شيش بار سعي كردم پيام بگذارم اما نشد كه نشد ، در ضمن پرشن بلاگ خيلي هم كند عمل ميكنه ، هفته ي گذشته دوتا سرويس بلاگ فارسي را امتحان كردم كه خيلي عالي بودن : اوليش بلاگفا است كه خيلي راحت مثل آب خوردن ، سريع و سبك است قالب هاي ساده اي داره و محيطش خيلي صميمي است . سرويس دوم را ميهن بلاگ ارائه ميده كه بسيار كامل و حرفه اي است . هرچي كه از يك بلاگ كامل بخواهيد در اون هست . قالب هاش كمه ولي در حال تكميله. پرشن بلاگي ها لطفا دوستان را از شر پرشن بلاگ خلاص كنيد .

 

دايي تختي

Fri, 21 Jan 2005

يه روزي نوه ي خالم كه همسايمون بود اومده بود خونمون او دختر بچه اي 3 ساله بود. اين بچه رو هر كار كرديم كه اسم من را ياد بگيره و بگه، نتونست كه نتونست من هم ديدم بهترين كار اينه كه با يه اشارتي اسمم را به اون ياد بدم، پس بهش گفتم شميم ببين كي تو اين اطاق تخت خواب داره با دست من را نشون داد، گفتم هآاااااااا اسم من دايي تختيه. خلاصه بعد اين ماجرا كه اين بچه رفته بود خونه ي مادر بزرگش كه ميشه خاله ي من هي گفته بود دايي تختي من را فلان دايي تختي من را بهمان اهل اون منزل همه مونده بودن كه اين دايي تختيِ بد جنس كيه كه اين بچه اين همه از دستش شاكي و شكاره ، چون به هيچ نتيجه اي نرسيده بودند فكر كرده بودند كه دايي تختي زائيده ي ذهن فعال بچه است، اما بعدا كه اومدن خونه ي ما و جريان را تعريف كردن ما هم براشون گفتيم كه جريان چي بوده . پاورقي: چند وقت پيش در ساعتي كه همزمان چند كانال تلويزيون با هم اخبار پخش مي كردند، داداشم دنبال يه خبر مهم توي اخبار تلويزيون مي گشت و مرتب كانال تلويزيون را عوض مي كرد در نتيجه ي اين عوض كردن كانال ها چيزي كه من شنيدم اين بود: عبدالعزيز حكيم،بمب گذار،اعزاميِ واحد مركزي خبر،مركز شرق آسيا،تسونمي، بغداد

 

 

چاقي و لاغري

Fri, 28 Jan 2005

يه روزي كه سوار ماشين شده بودم راننده ي ماشين به من گفت: مشدي چقدر تو لاغري؟!؟ يكم غذا بخور، ميدوني اگه مامورهاي مبارزه با مواد مخدر تورو ببينند حتما بازداشتت مي كنن. يه نگاهي به راننده انداختم ديدم شكمش افتاده بين پاهاش تقريبا روي فرمون ماشين. واقعا كه خوشبحال اون كسايي كه آب هم ميخورن تپل مپل و چاق و چله و گامبو ميشن. نه؟؟ به آقاي راننده گفتم: آقا به خدا تمام روغن غذاهامون را من ميخورم اما چه كنم كه يك گرم وزن هم اضافه نمي كنم. به اون بنده خدا گفتم : خوب بود از ترس چاق شدن هميشه حسرت حسابي و سير و پرو پيمون غذا خوردن را مي كشيدم. حالا خيالم راحته كه بي دردسر هرچي بخواهم ميخورم و مي آشامم و البت زياده روي هم نمي كنم. معمولا بيشتر كساني كه تحركشان كم ميشه و يك جا نشين ميشن مثل ويلچري ها راننده ها و كارمند ها گلابي گونه ميشن. نميگم ميرن توي صورتشون سيليكون كارمگذارند و گونه دار ميشن ها، ميگم شكم و باسنشان به شكل گلابي ميشه. اووو اين هم فكر خوبيه هآاااا من هم برم يك مقداري سيليكون روي صورت و سينه ها و شكم و باسنم بكارم شايد كمي تپل بشم. اونطوري ديگه مامورها من را بازداشت نميكنن. پسرفت:معمولا اينطوريه كه وقتي يه نظامي وزير يا رئيس جمهور يا شاه ميشه براي نمايش قدرت و جذبه ي بشتر (شايد هم براي كلاس) با همان لباس نظامي در تمام مجامع حضور پيدا ميكنه. وزير دفاع ايران جناب آقاي شمع خاني هم دقيقا همين كار را مي كنند. حالا فرض كنيد شهردار تهران رئيس جمهور شوند! اونوقت حتما ايشان با كت و شلوار سر هم نارنجي خواهند گشت

 

 

بيماری

Fri, 04 Feb 2005

 سلام، مهرداد چند روزیه مريضه و به خاطر همين اين هفته نتونست وبلاگ رو بروز کنه. البته داداشش برام نوشته جای نگرانی نيست و داره خوب ميشه. از همتون ميخوام برای بهبودی مهرداد عزيزمون دعا کنيد. نويد.

 

شروع بيماري

Fri, 11 Feb 2005

از اينكه چند روزي را به دليل بيماري غيبت داشتم پوزش مي خواهم و البته سعي مي كنم در اولين فرصت جهت موجه نمودن غيبتم به خدمت شما برسم. و اما فعلا مختصر بگم كه چه بر من گذشت: ماجراي من روز 10 بهمن ماه كه عيد غدير خم شيعيان جهان بود شروع شد، ظهر روز شنبه بعد از اينكه از حمام برگشتم از پدرم خواستم براي اينكه مثانم كمي استراحت كنه بياد و يه سوند فولي (ثابت) به من بزنه. پدرم هم آمد و اين كار را مثل هميشه كرد اما سوند وارد مثانه نشده بود كه خودم گفتم خوبه ديگه سوند را فيكسش كنيد، برادرم هم با سرنگ آب را وارد سوند كرد. يكم كه گذشت ديديم سوند داره هي مياد بيرون، سوند را كه خارج كرديم خونريزي شروع شد چرا كه بادكنك سر سوند باعث پارگي مجراي ادرار شده بود. هر كار كرديم كه سوند ديگري وارد مثانه كنيم نشد كه نشد خونريزي هم ادامه داشت و بند نميآمد . خانواده مي گفتن كه پاشو بريم بيمارستان اما من مي گفتم كه نه خودش خوب ميشه. توي اين گيري بيري حالت تهوع و بيرون روي هم يقه ي من را چسبيد. تا ساعت 5 بعد از ظهر خونريزي و تهوع و بيرون روي ادامه داشت تا اينكه خانواده ديگه درنگ را جايز نديدند و يه آمبولانس خبر كردند كه با كلي تاخير آمد و من را به بيمارستان بقية الله بردند. چون قد بلند من توي آمبولانس جا نميشد من را به شكل حرف نون فارسي در آوردن يعني سر و پا هاي من را بردن بالا و كمرم ماند پايين. با هر حركت و ترمز ماشين فشار خونم بشدت افت ميكرد و تمام سر و صورت و مغزم سر مي شد. بعد از كلي توي ترافيك ماندن به بيمارستان رسيديم. چون هنوز بايد بيشتر استراحت كنم بيشتر از اين نمي نويسم و بقيش باشه براي وقتي كه كمي بهترتر شدم

 

 

در اورژانس

Fri, 25 Feb 2005

من بهتر از قبل هستم اما هنوز كامل كامل ، خوب و بي مشكل نشدم. اينبار اول پاورقي را بخوانيد: همونطور كه متوجه شديد اين وبلاگ و بقيه ي وبلاگ هايي كه نويد عزيز درست كرده چند روزي مشكل داشتند، دست نويد عزيز و پرتلاش درد نكنه براي رفع مشكل مستاجراش و تمام حمايتي كه از ما ميكنه. بايد بگم كه ايميلم هم مشكل دار شده و چند روزي ميشه كه نميتونم ايميل هام را بگيرم، پس از دوستان ايميلي پوزش ميخوام كه نميتونم جوابشون را در وكنم.

ميدونم كه خوندن شرح اونچه كه بر يه بيمار در بيمارستان گذشته براي خيلي ها جالب نيست، اما حتما براي دوستاني كه مثل خود من هستند آموزنده است و در ضمن ميتونه براي دوستان سالم باعث حس رضايتمندي از سلامتيشون بشه ، پس به اميد تندرستي و شادكامي شما. روزي كه من را به بيمارستان بردند عيد غدير بود و روز تعطيل، آمبولانسي كه من را به بيمارستان رساند و بقيه ي آمبولانس ها همشون خصوصي هستند. آمبولانسي در بيمارستان براي انتقال من 50 هزار تومان خواسته بود. در بيمارستان من را به اورژانس بيمارستان بردند اول از من شرح حال گرفتند بعد فشار خون و درجه ي تب. تب نداشتم و فشار خون هم اصلا نداشتم. اولين كار پرستارها گرفتن خون براي آزمايشگاه بود بعد يه آمپول ويتامين كا براي تسريع انعقاد خون به من زدند و بعد آمپول ضد تهوع و بعد سرم قندي نمكي و بعد سوند شستشوي مثانه به من زدند. چون خونريزي من بند نميآمد 4 كيسه پلاكت هم به من زدند تا زودتر خونريزي قطع بشه. به دليل اينكه خون زيادي از من رفته بود رنگم بسيار زرد شده بود اين بود كه همه فكر كرده بودند من هپاتيت دارم و به اون دليل هم خونريزي كردم. جواب آزمايش خون من هم كه از آزمايشگاه اومد گفته بود كه بيمار هپاتيت ب داره. حالا از اين طرف من بشدت تب و لرز كرده بودم و ضربان قلبم هم رفته بود روي 120. يكي فكر مي كرد كه تب و لرز از پلاكت ها بوده، يكي مي گفت كه از ميكروبه ، يكي مي گفت كه از هپاتيته. راستش اين جريان تب و لرز و تند شدن ضربان قلبم هر بار كه رفته بودم بيمارستان يقم را گرفته بود (بعدا فهميدم كه تب و لرز من از سرم قندي نمكيه) دوباره آزمايش خون ازم گرفتن اين دفعه هپاتيت نداشتم ولي فاكتور هاي انعقادي نداشتم پس دوباره 4 كيسه پلاكت به من زدند. مرتب آمپول چرك خشكن توي رگم ميزدن كه باعث شده بود كه توي گلو و بينيم زخم بشه. صدام دورگه و خروسكي شده بود آب خوردن برام بسيار درد ناك شده بود. خونريزيم همچنان ادامه داشت همه مونده بودند كه من چمه !؟! سونوگرافي اول هم چيز خاصي نشان نداد جز يه سنگ سفراي 7ميليمتري. به دليل اونكه همچنان تب و لرز داشتم دكترم سه احتمال در مورد من داده بود: اول هپاتيت ب دوم ميكروبي ناشناخته و سوم كه برميگشت به عدم انعقاد خونم كه نتيجش با نمونه گيري از مغز استوخوان بايست مشخص ميشد. خلاصه بعد 48 ساعت خونريزيم كمي كم شده بود. و دستور انتقال من را به بخش دادند. در 48 ساعتي كه در اورژانس بودم بيشتر از 5 ساعت نتونستم بخوابم. در اورژانس حتي يك لقمه نان هم به من ندادند كه بخورم. ماجرايم در بخش باشه براي بعد

 

 

من در بخش

Fri, 04 Mar 2005

از كساني كه اين چند نوشته ي من ناراحتشان كرده كلي پوزش ميخوام ، اميدوارم كه زيبايي روزهاي پيش رو جبران ناخوشي هاي نوشته هاي من را بنمايد. دستور انتقال من به بخش كه طبقه ي 10 بود صادر شد . ساعت 12 من در يك اطاق سه تخته ي بخش بيماري هاي عفوني بودم . چون من بيرون روي داشتم ناراحت كردن بيمارهاي ديگه برام اعصاب خوردكن بود ، پس خواستم كه اطاق يك تخته به من بدهند ، با رابطه ساعت 18به اطاق مورد نظر كه روبه كوه پايه ي البرز عزيز بود انتقال يافتم . توي بخش اول اومدن و يه كارت زدن بالاي سرم كه آي بگوش و به هوش اين بابا هپاتيت داره .تزريق سرم و آمپول چرك خشك كن و آمپول ويتامين كا و پلاكت همچنان ادامه داشت يه كيسه خون هم به من زدند تا حسابي دوپينگم كرده باشند . من خودم با هپاتيت اصلا مشكلي نداشتم اما وقتي مي ديدم خانوادم از سردرگمي و نظر هاي مختلف كادر پزشكي دارن داغون ميشن حسابي اعصابم خورد ميشد،خلاصه كه يهو جوش آوردم و به يكي از پرستار ها گفتم اسم رئيس بيمارستان چيه كه مي خوام با اون دعوا كنم، آقاي پرستار مرتب سعي مي كرد من را آروم كنه و اسم و شماره ي رئيس بيمارستان را به من نده. پرستار كه ديده بود حرف من منطقي است جريان را با دكترم درميان گذاشته بود، فرداي اون روز دكتر خان آمد و پرونده ي من را كه اندازه ي يه مثنوي شده بود را براي بار چندم وارسي كرد. نتيجه اينكه دكتر رفته بود آزمايشگاه و از مسئول آزمايشگاه خواسته بود كه اون آزمايش خون من را كه گفته بود من هپاتيت دارم را دوباره آزمايش كنن، نتيجه كار برعكس قبل از آب در اومده بود، بله من ديگه هپاتيت نداشتم .با اين جواب رنگ به رخسار خانوادم برگشت و يه نفسي كشيدن و يه آبي خوردن . وقتي كه فهميدم مشكلي ندارم ديگه نگذاشتم به من چرك خشك كن و سرم بزنند و گفتم كه آنژوكتم را هم از دستم خارج كنند و البته به دكترم هم گزارش بدهند كه بيمار نسبت به دريافت دارو امتناع مي ورزد. دكتر هم گفته بود كه عيبي نداره بيمار قرص بخوره ، اما من قرص هم نخوردم . تا وقتي كه سرم داشم مرتب 2 درجه تب داشتم همين تب هم بيشتر دكتر ها را گيج كرده بود اما وقتي كه نگذاشتم به من سرم بزنند تب هم قطع شد . وقتي كه به گذشته فكر كردم ديدم كه مشكل تب من از سرم بوده ، اين هم از عجايب خلقت بدن من ؟!!؟ . خلاصه بعد از قطع خونريزي و مطلوب شدن تمام اجزاي خونم دكترم براي ماس مالي نمودن گند آزمايشگاه بيمارستان كه به من انگ هپاتيتو بودن زده بود و براي اينكه خودش هم كم نياورده باشه گفت: آقا شما سو تغذيه مفرط داري . برات ويتامين مينويسم كه بايد بخوري. به دكترم گفتم بخدا من وقتي كه سالم هم بودم همين بودم كه الان هستم، اگر هم ضعف خوني دارم براي آدمي مثل من كه قطع نخاع هست و نميتونه حركت كنه طبيعي ست. دكتر متخصص مجاري ادرار هم من را ويزيت كرد و بالاخره در روز 19 بهمن از بيمارستان مرخص شدم و در شرايطي كه از آسمان داشت بشدت برف شادي مي باريد به خانه آمدم . اون شب تا صبح برف شادي اومد و صبح 30 سانتي روي زمين اثر شادي آسمان بجا مونده بود. پاورقي : لينكستانك

برج ميلاد برداشتي آزاد از اين برج در لاس وگاس است نماي نزديكش فكر ميكنيد اون بالاي بالاش كه مثل آنتنه چه ميكنند آموزش كنترل جيميل با اوتلوك اكسپرس يا آموزش دریافت e mail با Gmail از طریق Outlook Express

 

 

در بيمارستان بخش آخر

Fri, 11 Mar 2005

همان شب اولي كه معلوم شد بايد در بيمارستان بستري بشم خواستم كه تشك خودم را از خانه به بيمارستان بيارند كه پشتم روي تشك هاي بيمارستان زخم نشه. تشكم را كه آوردند اون را گذاشتند روي تشكي كه روي تخت بيمارستان بود. اما چون تشك زيري مانع از تنفس تشكم ميشد پشتم به سرعت سياه شد و داشت رو به زخم شدن ميرفت ، بالاخره تشك زير تشكم را برداشتند و همه چيز عادي شد و من از زخم بستر گرفتن جستم. تمام روز هايي كه من در بيمارستان بودم خانوادم تا آخر وقت كنارم بودند، شب ها هم دو نفر كنار من در بيمارستان مي ماندند. در اورژانس دو پيرمرد را كه بين دنيا و برزخ گير كرده بودند ، تنقيه كردند كه هردو به رحمت خدا رفتند. توي بخش دكترم به پرستار ها گفت كه كاري كنيد كه بيمار شكمش كار كنه تا معلوم بشه كه خونريزي داره يا نه ، گفتم دكتر جون تنقيه كه تو كار نيست ؟؟ گفت نه، چطور مگه؟؟ گفتم: در اورژانس دو نفر را تنقيه كردن كه هردو به رحمت خدا رفتند. دكتر گفت حالا اين چه ربطي داره ؟؟ گفتم ربطش در زنده بودن و نبودنشه. آدم ها معمولا يك بار تولد را در بيمارستان تجربه مي كنند اما من خوشبخت بودم و امسال براي دومين بار تولدم را در بيمارستان تجربه كردم و صد البته خوشبخت تر بودم كه يكي از آن دو مرحوم اورژانس نبودم. چند روز پيش يه برنامه در مورد هپاتيت ب از راديو پخش ميشد كه تمام علامت هايي را كه دكتر متخصص برنامه براي هپاتيت برميشمرد را من در بيمارستان داشتم ولي هپاتيت نداشتم. بيخود نبود دكترها گيج مي خوردند. يه عراقي هم در بخشي كه من بودم بود . ميگفتن برادر زاده ي الحكيمه و موج انفجار گرفتدش. شايد همون بمب گذار اعزامي واحد مركزي خبر بوده كه من خبرش را داده بودم . يه بيمار ديگه هم بود كه گوش كم شنوايي داشت ، براي اينكه برنامه هاي تلويزيون را بشنوه صداي تلويزيون اطاقش را تا ته زياد ميكرد و صداي همه را در مياورد. از خوش شانسي من اطاق او روبروي اطاق من بود. توي اون بخش يه خانم پرستار خيلي مهربوني بود كه صدا و سيما و رفتارش خيلي شبيه آناهيتا همتي بود. اين خانم پرستار به همه ي بيمار ها انرژي ميداد و حال همه را جا مياورد. تنها صداي شادي كه از بيرون اطاق ميامد مال خانم ايران آهنگران پرستار مهربون بود. راستي الان كه بيشتر از يك ماه از به خانه اومدنم گذشته هنوز جاي آنژوكتي كه توي رگم بوده دردناكه، شبها دستم مثل چوب خشكي ميشه كه بخواهي خمش كني. بيمارستان پول دارو و درمان هيچي از ما نگرفت چون از طرف پدرم بيمه ي خدمات درماني نيروهاي مسلح هستم و بيمارستان بقية الله مال نيروهاي مصلح است اما براي اطاق يك تخته شبي 48 هزار تومان پياده شديم. هتل هاي 5 ستاره هم چنين پولي نمي گيرند. در نهايت از خانوادم براي همه ي ناراحتي هايي كه من برايشان به وجود آوردم پوزش ميخوام و همه ي عشقي كه خانوادم به پاي من ريختند هزار ميليون سال نوري ممنونم، البت همچنين از اقوام و دوستان و آشنايان و شما عزيز گرامي نيز بسيار بسيار ممنونم پسوند: لينكستانك

اول دفتر هدف من از وبلاگ نويسي عكسي كه در بك گراند دسك تاپ كامپوتر ماست وب سايت شخصي مهران مديري كلي آموزش در مورد نگفته هاي ويندوز و اينترنت

 

 

چه خوشحالم كه...

Fri, 18 Mar 2005

 سال83 چطور بود؟؟ براي من كه سال خيلي خوبي بود چرا؟؟ چون هنوز زنده هستم و نفس ميكشم و در كنار خانواده و با شما دوستان خوب دارم از لحظه هاي زندگيم لذت ميبرم همين كه زنده هستم و نفس ميكشم، همين كه هر صبح چشمم به روي روشنايي روز باز ميشه همين كه باز هم ميتونم يه روز نو و تا چند روز ديگه يه نوروز و يه بهار زندگي ديگه را تجربه كنم، براي من بهترين دليل هاست براي شاد و شكرگزار بودن حالا بقيه ي نعمت هايي كه براي شاد بودن دارم به كنار. هميشه بايد براي بودن در لحظه ها شاد و شكرگزار بود، تندرست و شادكام باشيم هميشه تبريك نوروز باشه براي 30 اسفند.



  • نوشته : مهرداد زندی
  • تاریخ: شنبه 16 خرداد 1405
  •  

  • 1100

    <-BlogAuthor->

    1100

    https://iriom.loxblog.com

    آشنایی با یک معلول قطع نخاع

    پست های سال 1383 وبلاگ آشنایی با یک معلول قطع نخاع

    آشنایی با یک معلول قطع نخاع

    [Profile_About] انتشار و اشتراک تجربه های دوران معلولیت برای استفاده دیگر دوستان

    آشنایی با یک معلول قطع نخاع

    💬 نظرات کاربران
    💬ثبت نام کاربران
    💬ورود کاربران